ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٢ - يورش گرازان
مىكشيد، امّا همين جماعت قرون وسطايى مصرف كننده گوشت خوك، چنان با حيله و ترفند به جان اسلام و مسلمانان افتادند كه يك اسپانيايى گمان مىكند، اسلام نام يك كمپانى نفتى است. در همان سالها، اربابان كليسا، تاكستانها را وقف ساخت شراب كردند تا جوانان مسلمان بخورند و از خود بىخود شوند، دخترانشان را به پاركها و بوستانها روانه كردند تا عقل از سر آنان بربايند و با اعزام معلّمان مسيحى آلودگى فكرى و فرهنگى را چنان در ميان مسلمانان گستردند كه در عرض مدّت كوتاهى از بيرون و درون پوسيدند و در برابر سپاهيان مسيحى تاب مقاومت را از دست دادند و شكست را پذيرا شدند و شد آنچه شد.
حالا هم بعد از قرون متطاوله، «گروه شاهدان يهوه» با حمايت فكرى و مالى مؤسّسات آمريكايى به جان مسلمانان آمريكايى افتادهاند و با توزيع انجيل فارسى و كشاندن جوانان بىخبر از همهجا و پيشنهاد ويزا و وعده اقامت در غرب، عقل و هوش آنان را مىربايند.
مىبينيد كه به رغم تصوّر ما هيچ چيز نويى وجود ندارد. ساختمانها و ماشينهاى مدرن و دلفريب نبايد ما را فريب دهد. يك بازى بيشتر نيست. يك رويارويى بيشتر نيست و يك مقصد. نابودسازى جسم و جان ساكنان شرق اسلامى، تصرّف همه دارايى و عُدّه آنان و سلطه، سلطه ائتلاف صليب و صهيون بر جان و جسم مسلمانان كه هر دو در خوردن خوك و اخلاق خوكى متّفقند.
شيوهها هم يكى است. فرقى نكرده است.
زندگى در سايهسار معمارى مدرن، شهر مدرن، اتوبانها و آسمانخراشها و اتومبيلهاى لوكس، قطارها و بالأخره هواپيماها كه زمان و مكان را درنورديده و جهان را تبديل به دهكدهاى كوچك كرده و ما را از گذشته، از خودمان و از آسمان بريده است. ديگر مجال نمىيابيم در ازدحام و سرعت خودمان را بيابيم. درست در وقت و شرايطى كه خودمان را، طفل وجودمان را و همه معنى بودنمان را گم كردهايم و همين گم كردن هم موجب پريشانى احوالمان شده. گمان مىكنيم بر جا و برقرار هستيم، ولى نيستيم. غرق در واقعيّتى كه در آهن، سيمان و الكتريسته خلاصه شده، از واقعيّت همه چيز از جمله خودمان دور ماندهايم و هر روز بيشتر از پيش در اين باتلاق عفن فرو مىرويم.
چشم و دلمان را در ازدحام رنگ و زنگ از ديدن و درك حقايقى محروم مانده كه در حين مدفون شدن زير گل و لاى باتلاق گمان مىكنيم زندهايم و زندگى مىكنيم.
اين از شعبده ابليس و جنود ابليس است كه به اشتباه افتادهايم. جابهجايى بزرگ اتّفاق افتاده را نمىبينيم. آسمانى را كه زير پا افكندهايم و زمينى را كه بر سر گرفته و بودن و زيستن در آن را همه سعادتمندى فرض كردهايم. از همه جالبتر آنكه نه تنها خود را از گذشته و گذشتگان مستغنى مىشناسيم، بلكه گذشتگان را مبتلاى جهل و خود را صاحب علم و آگاهى مىشناسيم و بر آن مىباليم.
روزى چشم سر و عقل جوانان مسلمان آندلسى را در اسپانياى مسلمان مىربايند و روزى ديگر، كارشناس آمريكايى يهودى را در «مصر»، مسئول بازنگرى شيوههاى تدريس درس تعليمات دينى اسلامى مىكنند.
روزى و روزگارى شاهزادههاى قاجار را به ديار فرنگ مىبرند و در كارخانه «تبديل مسلمان به فراماسون» آنها را تبديل به فراماسون كرده به جان ايران عصر قاجار و پهلوى مىاندازند و روزى ديگر، صدها آقازاده را به دانشگاههاى «انگليس»، «آمريكا» و «كانادا» مىبرند تا در حوض و استخر مراكز شرقشناسى مك گيل كانادا و «اتريش» شنا در درياى فلسفه علم، هنر و كلام جديد بياموزند و نجات غريق دانشجويان مسلمان ايرانى از گرداب جهل و بىخبرى شوند.
هيهات!
آنها به همان روش كه «فلسطين» را از دست مسلمانان خارج كردند، تا آنجا پيش رفتند كه بيش از ٨٠% زمينهاى اين ديار مقدّس در ملك تامّ خانواده روتچيلد يهودى ثبت شده، در حال تملّك كمربند جنوبى ايرانند. «شيراز»، «بوشهر» و «بندرعبّاس» فرق نمىكند.
آنها با دسته چك آمدهاند، كم و زياد تعداد صفرهاى جلوى رقمهاى پيشنهادى هم برايشان فرق نمىكند. مهم تصرّف زمين است، ايجاد كمربند جنوبى وهّابى و سلفى و دست آخر، مقابله با اسلام و جريان فكرى و فرهنگى شيعى حاكم بر اين ديار. بگذريم.
راستى ساكنان جنوب كشور و پايتختنشينان هيچگاه به منشأ و مأخذ دلارهايى كه در كار ساخت و ساز آسمانخراشها و مجتمعهاى تجارى شيراز، بندر عبّاس، «قشم» و «كيش» وارد شدهانديشيدهاند؟ به تغييرات تدريجى آداب و رسوم مذهبى و نقشى كه اين ابنيه ايفا مىكنند؟ به تصرّف مناطق استراتژيك و حاصلخيز در شيراز چون «رودان»؟ به بر كشيده شدن بناهاى هرمى مشرف بر شهر؟ و ...
بگذريم!