تحفة الأحباب (شرح فارسی بر تشريح الافلاك شیخ بهائی) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٣٣ - شرح
خطّى از شعاع چشم خارج شود بآن نقطه منتهى گردد، البتّه مقصود از افق در اينجا همان افق حقيقى است چه آنكه اين دايره هميشه عظيمه است بخلاف دو دايره حسّى مذكور.
قوله: واسطة بين النّصف الفوقانى و التّحتانى: يعنى نصف فوقانى عالم و نصف تحتانى آنكه مرئى نيست.
قوله: و قطباها سمتا الرّأس و القدم: ضمير در «قطباها» بدايره افق عود كرده و مقصود از سمت الرّأس نقطهاى است كه در جانب سطح اعلاء محاذى با رأس ناظر باشد و سمت القدم نقطهاى است كه در جانب سطح اسفل محاذى با وسط قدم شخص ايستاده باشد.
قوله: و تنصف الأولى: ضمير مستتر در «تنصف» به دايره افق راجع بوده و مقصود از «الاولى» دايره معدّل النّهار است.
قوله: على نقطتى المشرق و المغرب: نقطه مشرق عبارتست از نقطهاى كه وقتى بحركت يومى از آن تجاوز شود به سمت فوق زمين بروند در مقابل نقطه مغرب كه بحركت مزبور وقتى از آن بگذرند به طرف زير زمين مىروند.
قوله: و الواصل بينهما خطّ الاعتدال: ضمير در «بينهما» به نقطه مشرق و مغرب راجع بوده.
قوله: خطّ الاعتدال: كه بآن خطّ استواء نيز گويند.
قوله: و الثّانية على الطّالع و الغارب و هو السّابع: يعنى و تنصّف الافق الدّائرة الثّانية الخ:
مقصود از «الثّانية» دايره فلك البروج است و مقصود از «طالع» نقطهاى است كه دايره افق با فلك البروج در قسمت مشرق با هم تقاطع مىكنند و از «غارب» نقطهاى است كه دايره مزبور با فلك البروج در جانب مغرب تقاطع دارند.
و وجه تسميه نقطه اوّل به «طالع» آنستكه خورشيد طلوعش پيوسته از اين نقطه صورت مىگيرد و چون غروبش در نقطه دوّم واقع مىگردد لاجرم نقطه دوّم را به «غارب» موسوم نمودهاند.
و ضمير «هو» به «غارب» راجع است يعنى نقطه غارب را سابع نيز مىخوانند