سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٢٢ -           دين حقّ

ولي‌ مي‌پذيريم‌ كه‌ در برخي‌ دوره‌ها، دين‌ به‌ عنوان‌ پوششي‌ براي‌ استبدادسياسي‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ است‌ و «دانشمندان‌ وابسته‌ به‌ قدرت‌»، دين‌ را درخدمت‌ طغيان‌ سياسي‌ قرار داده‌ و به‌ اين‌ طغيان‌، رنگ‌ قداست‌ بخشيده‌ و مردم‌را از قيام‌ بر ضد آن‌ يا درخواست‌ تغيير و دگرگوني‌، سست‌ كرده‌اند. اين‌ راخواهيم‌ پذيرفت‌، علي‌ رغم‌ نمونه‌هاي‌ آشكاري‌ كه‌ تاريخ‌ از قيام‌ علماي‌برجسته‌ به‌ وظيفه‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر و مبارزه‌ با ستم‌ حاكمان‌ به‌ ياددارد، كه‌ به‌ شكنجه‌ و زندان‌ در اين‌ راه‌ دچار شدند و قاضياني‌ كه‌ بر ضدحاكمان‌ يا بر ضد پناهندگان‌ به‌ حكام‌ كه‌ از وجهه‌ خود در راه‌ ظلم‌ به‌ مردم‌ بهره‌مي‌گرفتند، حكم‌ صادر كردند. شايد از زيباترين‌ نمونه‌هايش‌ آن‌ باشد كه‌ عزبن‌عبدالسلام‌ انجام‌ داد، كه‌ حاكمان‌ را تهديد كرد كه‌ اگر خودشان‌ به‌ جهادنپردازند و از دارايي‌هاي‌ خود هزينه‌ جهاد را نپردازند، در بازار برده‌ فروشان‌آنان‌ را مي‌فروشد و از پول‌ فروختن‌ آنان‌، خرج‌ جهاد در راه‌ خدا مي‌كند!

از حوادث‌ آن‌ تاريخ‌ كه‌ در آن‌ استبداد سياسي‌ واقع‌ شده‌، چه‌ به‌ دست‌مي‌آوريم‌؟ مجموعه‌اي‌ از حقايق‌ را به‌ دست‌ مي‌آوريم‌:

حقيقت‌ اول‌ اينكه‌ «دين‌» آن‌ حكام‌ را از ستم‌ باز نداشت‌ و سزاوار بود كه‌بازشان‌ دارد. اما اين‌ سخن‌ كه‌ آن‌ ظلم‌، از يك‌ وضعيت‌ ديني‌ مانند «حكومت‌تئوكراسي‌» در تاريخ‌ مسيحيت‌ سرچشمه‌ گرفته‌، سخني‌ است‌ كه‌ مدركي‌ ازواقعيت‌ ندارد. نافرماني‌ زمامداران‌ نسبت‌ به‌ دستورهاي‌ دين‌ يك‌ چيز است‌ ـ بااينكه‌ اساساً ريشه‌ ظلم‌، نافرماني‌ در برابر فرمان‌ دين‌ است‌ ـ و وضع‌ قوانين‌ظالمانه‌ به‌ نام‌ دين‌ چيزي‌ ديگر، كه‌ به‌ اجرا مربوط‌ نمي‌شود، بلكه‌ به‌ حق‌قانونگذاري‌ برمي‌گردد. اما نافرماني‌ها، از زمامداران‌ مسلمانان‌ سرزده‌ وبي‌شك‌ خودشان‌ بار آن‌ گناه‌ را به‌ دوش‌ خواهند كشيد. ولي‌ قانونگذاري‌هاي‌ظالمانه‌، چيزي‌ است‌ كه‌ از حكومت‌ تئوكراسي‌ سرزده‌ است‌ كه‌ براي‌ خود، حق‌سيطره‌ كامل‌ بر مال‌ و جان‌ و افكار و عقايد و معلومات‌ و دستاوردهاي‌زبانهاي‌ مردم‌ قائل‌ بودند، بلكه‌ حتي‌ نسبت‌ به‌ خطورات‌ دروني‌ مردم‌ هم‌ كه‌ برزبان‌ نياورده‌، بلكه‌ در دلهايشان‌ پنهان‌ كرده‌اند، خود را حاكم‌ مي‌دانستند.

حقيقت‌ دوم‌ اينكه‌ آن‌ استبداد سياسي‌ پشتوانه‌اي‌ از «علماي‌ درباري‌»يافت‌، در حالي‌ كه‌ وظيفه‌ داشتند در مقابل‌ حكومت‌ بايستند و به‌ جاي‌ تاييد،كجي‌هاي‌ آن‌ را راست‌ كنند. اين‌ نافرماني‌ ديگري‌ نسبت‌ به‌ اوامر خدا وپيامبر(ص) بود كه‌ خداوند اينگونه‌ معصيت‌كاران‌ را به‌ عذاب‌ دردناك‌ وعده‌داده‌ است‌:

«آنان‌ كه‌ كتمان‌ مي‌كنند آنچه‌ را خداوند از كتاب‌ نازل‌ كرده‌ است‌ و آن‌ رابه‌ بهاي‌ ناچيز مي‌فروشند، در درون‌ خود جز آتش‌ نمي‌خورند. خداوند روزقيامت‌ با آنان‌ سخن‌ نمي‌گويد و آنان‌ را پاكيزه‌ نمي‌كند و براي‌ آنان‌ عذابي‌دردناك‌ است‌.»

حقيقت‌ سوم‌ كه‌ در نظر ما مهمترين‌ اين‌ حقيقت‌هاست‌ اينكه‌ امت‌، آن‌ روزكه‌ تن‌ به‌ استبداد سياسي‌ داد و در برابر آن‌ نايستاد و آن‌ را واگذاشت‌ تاريشه‌هاي‌ خود را در زمين‌ محكم‌ كند، گويا كه‌ اصلي‌ از اصول‌ است‌، در عمل‌به‌ دين‌ خود كوتاهي‌ كرد. نه‌ خدا به‌ اين‌ فرمان‌ داده‌ بود، نه‌ پيامبر.

درست‌ است‌ كه‌ رسول‌ خدا(ص) تاكيد فرمود كه‌ قيام‌ مسلحانه‌ برضدحكومتي‌ كه‌ پاي‌بند به‌ دين‌ نيست‌ ولي‌ در اجراي‌ احكام‌، ظلم‌ مي‌كند، انجام‌نگيرد، به‌ خاطر ترس‌ از بروز فتنه‌اي‌ كه‌ زيان‌ آن‌ بيشتر از ظلم‌ زمامدار است‌،ولي‌ آن‌ حضرت‌ نفرموده‌ است‌ كه‌ به‌ اين‌ ستم‌ راضي‌ باشيد يا سكوت‌ كنيد،فرموده‌ است‌:

«هيچ‌ پيامبري‌ را در امتي‌ پيش‌ از من‌ خدا مبعوث‌ نفرموده‌، مگر آنكه‌ ياران‌خالص‌ و اصحابي‌ داشت‌ كه‌ به‌ سنت‌ او عمل‌ مي‌كردند و فرمان‌ او را پيروي‌مي‌كردند، سپس‌ پس‌ از آنان‌ كساني‌ مي‌آمدند كه‌ مي‌گفتند آنچه‌ را عمل‌نمي‌كردند، عمل‌ مي‌كردند آنچه‌ را امر نشده‌ بودند. پس‌ هر كس‌ با آنان‌ بادست‌ (و قدرت‌) جهاد كند، مؤمن‌ است‌، هر كس‌ با زبان‌ با آنان‌ جهاد كندمؤمن‌ است‌ و هر كس‌ با قلب‌ با آنان‌ جهاد كند مؤمن‌ است‌، در غيراين‌صورت‌ به‌ اندازه‌ دانه‌ خردل‌ هم‌ ايمان‌ نيست‌!

و فرمود:

«زمامداراني‌ بر شما حاكم‌ مي‌شوند، پس‌ مي‌شناسيد و انكار مي‌كنيد. هر كس‌ناخرسند شود، بري‌ و بي‌گناه‌ است‌ و هر كس‌ انكار و اعتراض‌ كند، سالم‌مي‌ماند، ولي‌ هر كس‌ كه‌ راضي‌ باشد و پيروي‌ كند.»