تذکره القبور: بضميمه اشعار و مثنويات - گزی برخواری، عبدالکریم بن مهدی - الصفحة ١١٦
عاصييى كش از عقابم نيست باك
انتقام از وى كشم سازم هلاك خورد سوگندى به عز كبريا
عبرت عالم نمايم جمله را در همان عيد كبيران خسان
سرخ بادى سخت آن سو شد وزان سر به سر سرگشته وحيران شدند
سوى هم چسبنده وترسان شدند شد زمينشان سر بسر كبريت سنگ
ز آسمان آمد سحابي سرخ رنگ زير وبالا شد فروزان بى مناص
آب شد ابدانشان همچون رصاص هان مشو مغرور از علم قدير
زانكه باشد دير گير وسخت گير نيست لازم بر خداوند حكيم
دفع آنكه پى برد عقل سليم عقل را استاد كار خويش كن
فكر پس را هر زمان از پيش كن ( در آنكه مقابله عقل وعشق نقص وكمال است نه تضاد ) گر شنيدستى ز اهل معرفت
عشق را گويند مدح ومنقبت خود كمال عقل را خوانند عشق
نى جنون وجهل را دانند عشق ور همى بينى كه افتد در قبال
اين تقابل هست از نقص وكمال در بيان عشق نفساني امام
كرد تبياني كز أو تم الكلام قلب چند از ياد حق خالي نماند
حق بر آنها حب غير خود چشاند ( بيان حقيقت ذكر ) ز اين بيان ادراك كن معنى ذكر
كو بود مستلزم اطباق فكر ذكر آن باشد كه اندر هر زمان
خويش را در نزد حق بينى عيان حاضر وناظر به حال خويشتن
مى نجنبى جز به أو از جان وتن هست اين با علم وعرفان هم عنان
زو فتد هم حب وهم خشيت به جان لا والا هست بارى بالدوام
با بساطت نفى و اثباتش تمام