تذکره القبور: بضميمه اشعار و مثنويات - گزی برخواری، عبدالکریم بن مهدی - الصفحة ١٠٥
پاى جان چون در ميان از تشنگى است
هر چه گوئى آن كنم فرما كه چيست گفت باشد صورتي از سيم وزر
يا جواهر يا ز چوب ويا حجر گفت اينها از كجا آرم به دست
چاره ام كن تشنگى از حد گذشت گفت از گل ساز أو را أي فقير
اليسير ليس يسقط بالعسير چون وضو نتوان تيمم جاى اوست
جو اگر گندم نباشد بس نكوست چون نباشد ظرف چينى وزجاج
از سفالى بايدت كأس وسراج چون نيابى خانه هاي زرنگار
بايدت در خشت وگل كردن قرار گفت عالم از كجا كو آرم آب
تا عجين سازم ازو اكنون تراب اضطراب من خود از بى آبى است
مى نبينم آبى از بالا وپست گفت بنشين بول كن روى زمين
خاك را با بول كن آنگه عجين گل كن وبت ساز از بهر سجود
تا نباشد تشنگى بر تو خلود گفت من بت مى ندانم ساختن
بول اين تو ساز بت أي اهل فن ساخت شيطان يك بتى زان بول وخاك
سجده كن اكنون نگردى تا هلاك گفت سجده مى ندانم أي فلان
سجده أي كن تا ازو يابم نشان كرد شيطان سجدهء بت از ادب
عالمش زد مشت بر پشت از طرب گفت ملعونا تو كردى امتناع
از سجود بو البشر از ارتفاع احمقا اكنون چو خوش كردى سجود
بول فرزند ورا يا ذالجحود آرى آن كو از معارف يافت نور
مى زند ابليس را گول وغرور ( اشاره به فوائد علم ومعرفت وطريق وشرائط آن ) كوش اندر علم وعرفان أي پسر
تا بر آرى از ملايك بال وپر مكر شيطان را كنى از خويش دور
گردد از حق زان به قلبت قذف نورعلم خواهى در عمل كوش ونياز
همچنان كامد عمل از علم باز