تذکره القبور: بضميمه اشعار و مثنويات - گزی برخواری، عبدالکریم بن مهدی - الصفحة ١٠٧
أي بسا گوشه نشين معتزل
كه دلش با خلق باشد مشتغل وى بسا در جمع ودل مشغول حق
جسم با تو روح با حق ملتحق چشم سر اين سو وچشم دل بيار
زين زبان با تو وزان با كردگار ( مضار بعضى عزلتها ) آن يكى عزلت گزيند تا مگر
وا رهد از معصيتهاى نظر زان سپس دل گرددش غرق خيال
فارغ از ياد خداى لا يزال گاه از عجب وغرور افتد به ناز
خويش را بر عرش مى بيند فراز وحى شيطانش رسد هر دم به گوش
وحى حق پندارد وآرد خروش گاه بيند خويش را باب امام
كه امامت را به خود بيند تمام گاه از اينها پاى خود برتر نهد
دعوى إنى أنا اللهى كند خلقي از راه هدى بيرون كند
عالمى را سر به سر مجنون كند در ميان خلق گر بود ابتدا
يافتى از وى جهانى اهتدا در جهالت داشت خلق ورفت پس
در ضلالت خواندشان از آن سپس بست يك راه وبسى رهها گشود
با زيان شد هم عنان وخواست سود ( تمثيل به حكايت ) همچو آن زن كه بدش يك پيرهن
ساتر وبالا وپاى أو به تن ناگهان نامحرمى را ديد باز
بر كشيد آن پيرهن برزخ فراز رخ ز نامحرم نهان كرد وعيان
گشت از وى راز هاي بس نهان فاش را بر بست وپنهان را گشود
حسن پنهان كرد وما يقبح نمود ( عزلت مطلوبه )