تذکره القبور: بضميمه اشعار و مثنويات - گزی برخواری، عبدالکریم بن مهدی - الصفحة ١٢٤
گفت تو از من من از تو نور عين
كه حسين از من بود من از حسين بى تو باشد بر من أي جان جاى تنگ
هان درآ اندر كسايم بيدرنگ رفت وبا جد وبرادر يار شد
واندر آن سر مظهر اسرار شد ساعتي ديگر نشد كاز در رسيد
آنكه شد بر قفل هر مشكل كليد افتخار هر نبى وهر ولى
شهسوار لا فتى يعنى على با تحيت گشت دمساز وزپس
گفت آيد بوى آن مشكين نفس خوش معطر كرده شامه جان من
خوش منور صفه وايوان من گفتم آرى باب ودو فرزند من
كرده در زير كسايم انجمن مرتضى آمد به سوى مصطفى
با تحيت ساعى كوى صفا پس بگفت أي خواجهء هر پست وراد
رخصتي بر اين غلام خانه زاد احمدش گفت أي على مرتضى
أي پس از سوء القضا حسن القضا كسوت حق را توئى مير كسا
أي رداى كبريائيت ردا جان زجان رخصت چو خواهد جان من
خود توئى هم جان وهم جانان من هان درا كه جان جدا مانده ز تن
تن همى خواهد بدرد پيرهن هان درا كه پير هر كسوت توئى
وين كسا را جلوه وزينت توئى رفت در زير كسا پير كسا
شد كسا گر نارسا بودى رسا ديد زهرا بو العجب جمعى گرفت
در وثاقش بو العجب شمعى گرفت مانده باقى در تمام ما سوا
در خور اين مجمع آن خير النساء مرغ جان خواهد همى پرد ز تن
در پى آن آشيان وانجمن رفت وبعد از حق تكريم وسلام
گفت با صد گونه عز واحترام كى خور وما هان به ما هم جا دهيد
منزلي بر زهرهء زهرا دهيداين سپهر ار هست جاى ماه ومهر
زهره أي هم هست در بزم سپهر احمدش گفت أي تو مايهء جمع ما
در همه محفل چراغ وشمع ما