تذکره القبور: بضميمه اشعار و مثنويات - گزی برخواری، عبدالکریم بن مهدی - الصفحة ١٢٣
گفت ضعفى بينم أي جان در بدن
خواندمى بر وى اعوذ از ضعف تن ز آن سپس فرمود كاى بيدخت دخت
أي مه وخورشيد از حجاب رخت آن كسائي كز يمن بر من فكن
كو رساند بوى رحماني به من تا نمايم استراحت ساعتي
ساعتي از اين كسالت راحتي بر فكندم آن كسا را بر رخش
مه خجل ديدم ز روى فرخش ساعتي نگذشت كامد از درم
آنكه باشد بهتر از جان در برم گوشوار عرش سبحاني حسن
سبز پوش كسوت آن انجمن از پس ترتيب تكريم وسلام
گفت آيد بوى جانان بر مشام هست بوى واحد فرد احد
گوئيا كو هست بوى موى جد گر چه آن بوى نكو بر بام ودر
هست بر هر خوب وهر بد جلوه گر ليك آن بوئى كه دريابد امام
نيست حد درك هر صاحب مشام گفتم آرى اين كسا گشته سحاب
أي مهين ماه من از آن آفتاب شد حسن سوى كسا شاد از روان
كرد تسليمى كه بايست آنچنان گفت باشد رخصتي بر اين صغير
تا در آيد زير اين كسوت چو پير احمدش گفت آرى اين كسوت ترا است
هان درا كاينجا ترا بگزيده جا است رفت وبا آن شه به زير كسوه خفت
تا نبوت با امامت گشت جفت ساعتي ديگر نشد كامد ز در
سرخ پوش بزم قرب دادگر آن گل وريحانهء خاص رسول
نور چشم مرتضى جان بتول گفت آيد بوى دلجوئى مرا
كه نه تنها جان فزا ايمان فزا گوئيا كان بوى جد امجد است
بوى بو القاسم محمد احمد است گفتم آرى مصطفى ومجتبى
زينت افزايند زير اين عبا شد حسين آن سو روان با صد شتاب
بزم آرا از سلام واز جواب گفت كاى پامال تو عرش وسماك
رخصتي باشد بر افتاده به خاك