تذکره القبور: بضميمه اشعار و مثنويات - گزی برخواری، عبدالکریم بن مهدی - الصفحة ١٢٠
گفت از كوفه شدم زين رو برون
تا نباشم اندر اين غوغا درون بهر حجت كرد امام مهر چهر
آن خيام از مقدمش رشك سپهر دعوتش را آنچه بايد گفت گفت
ليك زان سنگ سياه دل نسفت تسليت را بر شه آن بيدرد مرد
اسب خاص خويشتن تقديم كرد شاه گفتا كى پياده ز اسب جان
پيل تن پرور به دستور خسان من كنون مات رخ يارم ز يار
نه به اسبم حاجتى ونى سوار ليك چون يارم نه أي بارم مباش
با عدو در كار پيكارم مباش چونكه با ما نيستى اينجا ممان
چون نه أي ناجى هلاكت را مخوان نشنوى تا ناله هاي زاريم
تا نبينى بى كسى وخاريم آنكه بشنيد از من آه سوزناك
گر نگردد ياورم گردد هلاك اين همه توفيق بر اين سالور
آيد از يكسر كند قطع نظر ليك ز آن سو طفل ابن عوسجه [١]
كه بدى از مسلم أو انموزجه از پس قتل پدر آمد روان
سوى ميدان تيغ بسته بر ميان شاه گفت أي طفل سوى مام رو
قتل بابت بس تو سوى شام رو طفلي وآغاز ايام حيات
خوش روى پيرانه سر سوى ممات رحم نارند اين گروه دل چو قير
نه به طفل خرد سال ونه به پير أي پسر رو مادرت را يار باش
در غم قتل پدر غمخوار باش گفت شاها مام من چشمان من
سرمه كرده از پى قربان من مادرم اين تيغ بستم بر كمر
مادرم گشته به راهت راهبر بر من واو به چو از قربانيت
جان چه باشد جز به جان افشانيت
[١] - نامش خلف است در مورد أو رك : " روضة الشهداء " / ٢٧٩ ، " وقايع الايام " / ٤١٦ ، " ناسخالتواريخ " ٢ / ٢٧٧ ، و " علماى معاصرين " / ٢٦٩ .