مرورى بر زندگى فرماندهان صدر اسلام

مرورى بر زندگى فرماندهان صدر اسلام - شیخیان، علی - الصفحة ١٣٤

لشكريان ابن سعد خشمگين شدند و پس از مبادله سخنانى بين طرفين، شمر بن ذى الجوشن تيرى به سوى زهير انداخت و گفت: از پرگويى ما را خسته كردى. زهير گفت: با تو سخن نمى‌گويم كه تو حيوانى بيش نيستى، به خدا گمان ندارم حتى دو آيه از كتاب خدا را بدانى.
تبادل سخن همچنان ادامه داشت «١» كه فرستاده امام نزد زهير آمد و گفت: امام مى‌فرمايد:
برگرد، قسم به جانم همچنان كه مؤمن آل فرعون، قوم خود را نصيحت كرد و در دعوت آنها نهايت كوشش را انجام داد، تو نيز آنان را نصيحت و تبليغ كردى، اگر نصيحت و تبليغ سودى ببخشد. «٢» وفادارى به امام (ع)
شب عاشورا، وقتى امام حسين (ع) به ياران خود پيشنهاد ترك صحنه جنگ را داد، زهير گفت:
به خدا قسم، دوست دارم كشته شوم و بعد زنده گردم و دوباره كشته شوم تا هزار بار، امّا خداوند به سبب كشته شدن من، كشته شدن را از تو و جوانان خاندان تو دور سازد. «٣» شهادت زهير زهير پس از كشتن ١٢٠ نفر از سپاه دشمن مقابل امام آمد و گفت:
جانم به فداى تو اى رهنماى ره يافته! امروز به ملاقات جدّت رسول خدا (ص) خواهم رفت و با حسن مجتبى و على مرتضى و جعفر طيّار، آن شهيد زنده و پاينده، ديدار خواهم كرد. «٤» آن گاه به سوى دشمن بازگشت و پس از جنگى سخت به شهادت رسيد.
پس از آن، امام حسين (ع) بر بالين اين شهيد حاضر شد و فرمود:
اى زهير! خدا تو را [از رحمت خود] دور نكند و خدا لعنت كند قاتل تو را همچون لعنت كسانى كه به بوزينگان و خوكان تبديل شدند. «٥»