جريان شناسى سطح(3) - قنبری، آیت - الصفحة ٥٢
ماركسيستها با اصالت دادن به ماده و مادىگرايى آسيبى جبرانناپذير برپيروان خود وارد ساختهاند؛ زيرا آنها را از عامل بسيار مهمّ حيات بشرى يعنى معنويت محروم كرده و از كمال راستين باز داشتهاند. عقل و فطرت انسانها بر وجود خداوند گواهى مىدهد.
انكار خالق هستى جز بر اثر جهالت، عناد و كور دلى نيست. چه كسى مىتواند اين همه آثار خلقت را ببيند و به خالق هستى ايمان نياورد؟ انكار معنويت پى آمدهاى زيانبار و وحشتناكى در پى دارد كه سرانجام جامعه كمونيستى شوروى را با فروپاشى رو به رو ساخت.
جوامع غربى نيز هر چند به وجود خداوند معتقدند، امّا رويكرد مادّى و دورى آنها از خدا، بحرانهايى سخت و جانكاه بر ايشان به ارمغان آورده است؛ بحرانهايى همچون از هم گسستگى خانوادهها، جنايت، فساد، افسردگى روحى و وقتى احساس مالكيت امرى فطرى است و حتى كودكان بى آنكه از كسى بياموزند، به مالكيت علاقمندند، نفى آن جز مبارزه با خواست فطرى بشر و بىانگيزه كردن او براى پيشرفت، حاصلى ندارد.
زندگى اشتراكى نيز تباهى و نيستى نسل بشر را درپى دارد و نيازى به باز نمودن دلايل آن نيست. زير بنا دانستن اقتصاد نيز از خطاهاى ديگر ماركسيسم است. آرى، اقتصاد در زندگى بشر بسيار مهم است، اما به عنوان زير بنا نمىتواند مطرح باشد. اگر بخواهيم عاملى را زيربنا بدانيم، آن عامل، انديشه است نه اقتصاد.
وجود دو طبقه در همه جوامع نيز امرى مردود است. در بسيارى جوامع طبقات بينابينى و متوسط وجود دارد. البتّه مىتوان گفت، در هر جامعهاى دو جريان حق و باطل وجود دارد، اما اين متأثر از ويژگىهاى فكرى و اخلاقى است و چنين نيست كه هر كس ثروت بيشترى دارد، بر باطل است؛ چنان كه كسى را كه تهيدست است نمىتوان حتماً بر حق دانست. هر كس از انديشه الهى و تقواى عملى برخوردار است، در جريان حق است؛ چه صاحب ابزار توليد و ثروت باشد و چه فقير باشد و كسى نيز كه ايمان وعمل صالح ندارد، فقير يا ثروتمند، در جريان باطل جاى مىگيرد.
ماترياليسم تاريخى و نگاه جبرى به تاريخ نيز امرى موهوم است؛ زيرا در عمل فرمول ماركسيستها در بسيارى از جوامع تحقق نيافته است.