ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - مردى از نوعى ديگر
مردى از نوعى ديگر
سهيلا صلاحى اصفهانى
تو زيباتر از همسالانت بودى، رشيدتر، چابك تر و سرزنده تر.
تو از آن هاشم بودى و هاشميان سرآمد همه قبايل عرب.
حشمت و شكوه خانواده تو زبانزد خاص و عام بود.
جز حسرت و حسادت دختران مكه نسبت به تو، انتظارى از آنها نمى رفت.
تو حتى، رؤياهايت نيز، با خوابهاى ديگران، تفاوت داشت.
يادت مى آيد.
دوشيزه اى نو سال بودى كه شبى در خواب، خود را صاحب چهار شمشير و يك زره يافتى. آنها را برداشتى و در راهى كه پيش از آن هرگز نرفته بودى و نمى شناختيش، قدم گذاشتى ...
نمى ترسيدى، دلت آرام بود و قلبت مطمئن، حسى آشنا وجودت را لبريز كرده بود ...
آنقدر رفتى تا نهرى مواج روبرويت پيدا شد و تو ناگزير از عبور بودى ...
حتى فكرش را هم نمى كردى، ميان آب، يكى از شمشيرهايت را از دست بدهى!
اما اين تازه شروع كار تو بود.
اين بار، بيابانى سنگزار، تو را به خود فرا خواند و افتادن و شكستن شمشير دوم، دلت را لرزاند ...
اگر صبوريت يارى نمى كرد، قدم از قدم برنمى داشتى، اما دو تيغ ديگر را به خود چسباندى و گامهايت را استوارتر برداشتى ...
گويى دست تقدير بر حريم رؤيايت نيز راه يافته بود و تو را سايه به سايه تا واپس گرفتن دو شمشير ديگر دنبال مى كرد ...
و اينگونه بود كه بى هيچ لغزش پا و سستى دستى، شمشير سوم از آغوشت بيرون آمد و تو با حيرت و بهت، بال و پر درآوردنش را شاهد بودى ...
ديگر تمام دل خوشى ات، شمشير چهارمت بود و نمى دانستى حكايت عجيب تر او، چطور قطره هاى عرق را بر سر و روى به ظاهر آرام تو بر بالش ات، نشانده است.
شمشير آخر، در خم كوچه اى از دستت رها شد و تو، تا به خود آمدى، او را شيرى غران يافتى كه يالهاى انبوهش هيبتى وصف ناشدنى به او بخشيده بود ...
ترس و هراس، آن به آن، بيشتر در دلت جاى مى كرد، تا اينكه شبحى نورانى ميان تو و حيدر فاصله انداخت و هر لحظه به او نزديك تر شد و يالهاى بلند شير را در دست گرفت و با خود برد ...
در پى نور همه صلابت شير، بدل به نرمى و ملاطفت گشت ...
و تو ماندى و زرهى.
تو ماندى و بيداريى كه طعم خوب خواب مى داد.
دلت طاقت پنهانى رؤياى غريبت را نداشت ...
آن روز كه شنيدى پيرزن كاهن يمنى، گذرش به شهر مكه افتاده، آسيمه سر به سراغش رفتى و تعبير خوابت را از او جستى ...
كاهن به چشمان زيبايت خيره شد و تو را گفت: