ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٥ - جهان منتظر كلمات توست
جهان منتظر كلمات توست
امير مرزبان
باد، بوى آشنا آورد تا من از تو بهانه سرودن بگيرم.
سلام، حضرت خورشيد! سلام، عالى جانب لحظه هاى تبسم!
جبرئيل با كدام آيه هاى سبز، بر اين كوه سبز فرود آمده كه تمام وجودم را شهادتى سرخ فرا مى گيرد؟
شهادت مى دهم كه تو آخرين شور زمين، امروز به آينه ها درس وحدت خواهى داد.
درست نگاه كنم اگر، اين غار حراست كه مى بالد به خود از اين همه فرشته.
اين تويى كه چرخ ملكوت را مى چرخانى.
يا محمد! اين ثانيه هاى رازآميز توست كه دارد تكثير مى شود و شيرينى وحى را به كام ما مى ريزد ...
مى خوانى با كلماتى كه از نور و نغمه و نماز پفرند.
مى خوانى به نام همه انبيا.
مى خوانى به همراه تمام تاريخ.
مى خوانى با همه خستگيهاى فردا و من مى بينم كه بالهايى از نور، كلمات تو را به چهار سوى زمان خواهند بفرد.
جبرئيل! اين مردى كه در مقابل توست، خود عاشق است.
سلام، ثانيه سبز! سلام، اى متواضع ترين مرد همه تاريخ!
سلام اى پدر! سلام، سلام اى برادر مهر!
سلام خداوند و فرشتگان، از عرش، با بادهاى مهاجر به تو مى رسد و تو امروز در راهى قدم خواهى زد كه پايانش را فقط خورشيد مى داند و خودت و خدا.
از رد گامهاى تو اى مبعوث! گلستان خواهد جوشيد و از چشمهاى تو، اشراق، پرده مى گيرد.
سلام، اى جارى ترين جريان صبح در كالبد زمين!
يا محمد! اين فصل عاشقانه كه آغاز مى كنى، بوى كدام شعر نگفته مرا مى دهد.
كلماتم عاجزند از وصف آنچه تو در ثانيه صبح مى خوانى در لحظه بيخودى.
من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
ماه هم غلام توست
ماه، رد گامهايت را نقره پوشى مى كند.
راه تو را در سپيده آغاز عشق، روشن مى كند.
به خانه برو و آغاز راه بده.
به خانه برو و جامه سپيد تغزل را بپوش.
به خانه برو و همه دنيا را از عطر خودت لبريز كن.
به خانه برو، به بفراق عشق بنشين و بالهايش را بيدار كن تا عطر تو، تمامى خوابهاى جهان را پفر كند.
به خانه برو؛ لرزان، نه استوار؛ كه اين لرزه هاى آتشفشان نور است.
به خانه برو، نماز گزار كوه نور، خورشيد طالع شده از قله حرا!
به خانه برو، جهان، منتظر كلمات توست.