ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - حنظل شيرين
مود ناله كرد: ما را نجات ندادند. چه كسى مى آيد و ما را نجات مى دهد؟
احمد با گريه گفت: من مى خواهم به نزد مادرم بروم. دلم برايش تنگ شده.
محمود فرياد زد: بس كن! مثل بچهها براى مادرت دلتنگى مىكنى. فكر مىكنى من دلم نمىخواهد از اين بيابان خلاص شويم و به خانه برگرديم؟
احمد با گريه گفت: حالا داد نزن. من بيشتر مىترسم.
محمود از او دور شد و گفت: مثل بچهها ... مثل بچهها ...
احمد ناگهان داد زد: محمود! محمود! نگاه كن ...
محمود به سرعت برگشت و به سمتى كه احمد با دست اشاره مى كرد نگاه كرد و ديد، مردى با سه حيوان باركش از دور به سمت آنها مى آيد. محمود به طرف او دويد و فرياد كشيد: ما اينجاييم ...
پيرمرد با ديدن آن دو در آن بيابان وحشت كرد و حيوانها را رها كرد و به سمت قريه شروع به دويدن كرد. بچهها به دنبالش دويدند: صبر كن عمو صابر ... كجا مى روى؟ ما هستيم. بچههاى اسماعيل و داود، محمود و احمد ... نترس ...
پيرمرد ايستاد و دستش را روى قلبش گذاشت و گفت: از همين ترسيدم ... پناه بر خدا ... تمام قريه در عزاى شماست. خانوادههايتان مراسم عزاى شما را برپا كرده و مادرانتان از ديروز تا به حال اشك مىريزند و ناله مىكنند. شما اينجا چه مىكنيد؟
محمود گفت: ما گم شده بوديم كه تو آمدى. تو اينجا چه مى كنى؟
پيرمرد افسار حيوانها را گرفت و گفت: آمده بودم هيزم ببرم، اما حالا ديگر هيزم مهم نيست. بياييد برويم كه قريه يكپارچه ماتم شده ...
هر كدام سوار يكى از حيوانها شدند و به سوى قريه راه افتادند. با نزديك شدن به قريه، مردم رهگذر بچهها را كه ديدند، فرياد زدند: بچهها ... بچهها برگشتند ... و اين خبر به سرعت در همه جا پيچيد.
مادر محمود كه ديگر ناى گريه كردن نداشت و سر به ديوار خانه ناله مى كرد، با شنيدن اين جمله از جا پريد و به كوچه دويد. مادر كه احمد را ميان كوچه ديده بود از شادى بر سر و روى خود مى زد و نمى دانست چه كند. بچهها در ميان جمعيت متعجب و شادمان به كوچه رسيدند و پياده شدند. هر كدام به سوى مادر خويش دويدند. مردم با ديدن اين صحنه اشك شوق مىريختند و همه بر سر و صورت بچهها بوسه مى زدند. اسماعيل و داود از هياهو و همهمه كوچه فهميدند كه بچهها برگشتهاند و بازگشت آنها در نهايت سلامتى و آرامش همه را متحير كرد. هر كس سؤالى مىپرسيد و مردم مى خواستند بدانند آنها كجا بوده و چگونه بعد از يك شبانه روز از بيابان به سلامت برگشتهاند.
محمود در ميان بهت و حيرت خانوادهاش و مردم، همه ماجرا را تعريف كرد و احمد هم با صداقت كودكانهاش از حنظل شيرين و چهار ديوارى امن گفت. اما هيچ كس آنها را باور نكرد. قريه «فراسا» به گروهى از نواصب تعلق داشت و آنها در بغض و كينه نسبت به فرزندان فاطمه (س) در سراسر عراق شهره بودند. با شنيدن ماجرا زمزمه در جمع پيچيد كه شما دچار عطش شده و كابوس ديدهايد. بعضى بچهها را سرزنش كرده و گفتند: حالا به جبران اين همه اشكى كه مادرانتان ريختهاند، خودتان را با اين حرفها نظر كرده نشان ندهيد ...
مردم به سرعت از دور آنها پراكنده شدند و اجازه ندادند ماجرا بيش از اين در ذهنها حك شود و بر دلها اثر كند. اسماعيل و داود كه در بغض و عداوت سرآمد تمام قريه بودند. بچههايشان را به تندى به خانهها بردند و در را به روى آنها بستند تا بيش از اين از معجزهاى سخن نگويند كه همه مى دانستند تنها از «فارس الحجاز» ساخته بود و بس. مادران بچهها كه فقط از برگشتن آنها خوشحال بودند نمى خواستند بچهها انگشت نماى مردم شوند و بچهها بى آنكه بدانند چرا مردم ناگهان آنها را ترك كرده و با آن همه شور و شوق تنهايشان گذاشتند به خانهها رفتند. بچهها، بعد از مدتى با تأكيد بسيار پدرانشان ماجرا را فراموش كردند و گويى هرگز چنين اتفاقى در زندگىشان رخ نداده بود.
\*\*\*
محمود سكهها را از ابن حارث گرفت و گفت: كار من كرايه دادن حيوان به زائران است اما خودم هم بايد با حيوان كرايه همراه باشم.