ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - به تمامى ستم ديدگان ومحرومان جهان
به تمامى ستم ديدگان ومحرومان جهان
محمدحسين جعفريان
مرا چه كسى دست نجاتى خواهد بود؟
اى پير! بى مرشدى همرهانم را فرسود
دلتنگ توأم
من
كه در ازدحام شهر و خيابانهايش گم شدهام
امّا تو را گم نكردهام.
پگاه تا شامگاه
شامگاه تا پگاه
منم كه آونگم در تو
و حيرت چون دسته گلى خونآلود
بر پوست روحم مىشكفد
از پل پليدى گذشتند
و آيا چه كسى دست نجاتى خواهد بود؟
آنان را كه مردهاند
كه زاده شدن را از ياد بردهاند
آنان كه باد دادهاند مصب فردا را.
دنيا فوران دلار است و فراموشى
اى پير!
بى مرشدى همرهانم را فرسود،
نيم نگاهى!
تكان دستى!
لبخندى!
مىخزيم در حفرههايى ناشناس
و نام روشن ما اسم شبى است
كه با طلوع خورشيد باطل مىشود.
يا مهدى! غرورم را فروختند
نامم را آتش زدند
و فاحشهها بر خاكسترم پايكوبى كردند ...
آه! آن كه از دشمن مىگريزد
به كه حنجرهاش با دندان دوستى جويده شود. از تمام شجاعتها بوى نيام مىآيد يا مهدى!
انتظار دود كرد
مردى را كه بر ريلها مىرفت و مىآمد
و راه به جايى نمىبرد.
تمام كبوتران تيرى در سينه دارند
تمام مردان خارى در نگاه
چقدر شعله، چقدر حادثه؟
چه سنگين است عبور فصلى كه گريه مردان كوچك است.
تمام ظرف هاى جهان لبريز فريادند
و خون ما خاك را گل مىكند.
بازآ!
بازآ آخرين پنجره!
شرمگين زنده ماندنم،
بازآ! مشتى صورت و نقاشى، تمام بودنم شده اند.
اى آتشى كه هرچه آب بر تو مىريزم
بيشتر شعله مىكشى!
ما گرد هم مىنشينيم
چاى مىنوشيم و هندوانه مىخوريم
و براى ديوانهاى كه سيگار را
چون علامت پيروزى نشان مىدهد
دست تكان مىدهيم.
چرا مىخنديد؟!
چرا مىخنديد اى مردم؟!
اين پارههاى قلب من است اينگونه تگرگوار
بر شما باريدن گرفته است.
چرا مىخنديد؟!
زانو بزن!
اين را تمام خيابان ها و شعرها
زانو بزن!
اين را تمام روزنها و زنها!
زانو بزن!
اين را تمام سياحان و سياستمداران
در گوشم نجوا مىكنند.
پارك از صداى چكاچك شمشير و طبل انباشته است.
و جوانى مردان
بر سنگر شطرنجها بىرنگ مىشود.
چه بسرايم؟
مردى را كه غرق مىشود
فرو مىرود
امّا فرياد نمىكشد
انبوه واژههايى كه در لغتنامهها به تحليل مىروند؟
پرستوهايى كه ذوب مىشوند در سينى مسى رنگ افق؟
دخترى كه
باد، تكه تكه
به سرزمين ديگرش برد؟
زنى كه تنها يك روز زنده بود؟
يا خويش را؟
بابلسرى گم شده در مه و ماسه
چه بسرايم؟
من از نژاد بىجامگان بىزمينم
برهنه بر علفزارى سوخته
شاعرى چون من چيست؟
جز زخمه خدا بر سهتار سيارهاى دور،
جز لبخندى جراحى شده
بر سيماى سرزمينى كه تنها مىتواند بگريد،
جز تپانچهاى پر