ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - حنظل شيرين
مىكند. دراز كشيد. رفقايش به خاطر او بساط خنده و شادىشان را جمع كردند. همه تحت تاثير ناراحتى او قرار گرفته بودند و فقط به انتقام از رافضىها فكر مىكردند.
با تاريكى شب، احمد آتش را خاموش كرد و درهاى كاروان سرا را بستند و خوابيدند تا فردا سحر آماده حركت به سمت بغداد شوند. اما خواب از چشمان محمود رفته بود. لحظهاى چهره آن سه زائر از ذهنش پاك نمىشد و حرفهايشان در گوشش زنگ مىزد. با خوش فكر مىكرد اين رافضيان از دين خودشان برنمىگردند. اين همه در هر سفر من آنها را آزار دادم؛ امّا باز هم سالى چند بار به زيارت مىروند. شايد حق با آنها باشد ... چرا من از چند شوخى و خنده آنها اينگونه برآشفته شدم امّا آنها با آن همه اذيت من خم به ابرو نمى آورند ... خدايا تو را پيامبرت محمّد سوگند مى ده كه امشب علامتى به من نشان بده تا به ماجراى اين رافضىها پى ببرم. من بنده تو هستم و از تو حق را مى جويم. اگر اينها بر حق هستند، به من ثابت كن ...
محمود با همين افكار به خواب رفت، سكوت شب بر همه جا سايه انداخته بود و هنوز ساعتى نگذشته بود كه همه از صداى گريه بلند و بىقرار محمود بيدار شدند. احمد فانوسى روشن كرد و جلو آورد. چه خبر شده محمود؟ تو امشب چه مى كنى؟ نمىگذارى بخوابيم.
همه رفقايش بيدار شدند و دورش حلقه زدند. محمود نفس نفس مىزد. رنگ و رويش ريده بود و صورتش خيس اشك و عرق بود. كاسه اى آب برايش آوردند. يك نفس آب را سركشيد. احمد دستش را گرفت و گرفت: نه ... نه ... جوابم را گرفتم.
احمد با تعجب پرسيد: جواب چه چيزى را گرفتى؟
آنچه در خواب ديده بود براى آنها قابل گفتن نبود. سكوت كرد و جوابى نداد.
قادر گفت: تو به خاطر آزار و اذيت رافضىها پريشان بودى و خواب آشفتهاى ديدى.
احمد گفت: راست مىگويد. به خدا سوگند از رافضيان انتقام سختى خواهيم گرفت. به تو قول مى دهيم.
همه همصدا گفتند: راست مىگويد: ما انتقام تو را از آنها مى گيريم.
محمود آرام گرفت تا ناچار نباشد خوابى را كه ديده تعريف كند. دراز كشيد و از رفقايش عذرخواهى كرد.
آنها هر كدام به بسترشان رفتند و فانوس را بالاى سر او گذاشتند تا تاريكى اذيتش نكند. محمود در حالى كه حلاوت خوابى كه ديده بود تمام وجودش را لبريز ركده بود، بىقرار صداى اذان بود. دوستانش همه خيلى زود به خواب رفتند. اما او بيدار ماند تا اذان صبح تمام شد. نمازش را خواند و فانوس را برداشت و با عجله از كاروانسرا خارج شد. از حركت آرام او به سمت دوازه غربى بغداد هيچكس بيدار نشد. اما در جمع زائران همه براى نماز صبح بيدار شده و مهياى سفر بودند. ابوحارث مشغول بار كردن حيوان بود كه محمود را فانوس به دست ديد. جا خورد. انتظار نداشت بعد از آن صحبتهايى كه كرده بودند او را آنجا ببيند. رو به ابن عرفه كه تازه نمازش را تمام كرده بود گفت: محمود!
ابنعرفه از جا بلند شد و آهسته گفت: دست بردار. آنچه گفتيم براى يك عمرش كفايت مىكند.
محمود پياده شد و سلام كرد.
ابنحارث گفت: تو بازآمدى؟ بر دنبال كارت. بگذار به حال خودمان باشيم.
محمود قديم جلو گذاشت و گفت: با من اينقدر نامهربانى نكنيد. من آمدهام تا به شما بپيوندم و شما به من احكام دين را بياموزيد. همه با تعجب به او نگاه كردند:
- احكام دين؟!
- آن هم به تو؟!
- دچار توهم شدهاى؟!
- نه باور كنيد ... نه ... مىخواهم شيعه شوم.
- دروغ مى گويى ديگر چه مكرى دارى؟ رهايمان كن. اصلًا حيوانهايت را پس مى دهيم برو ما را رها كن.
محمود التماس كرد: باور كنيد من مكرى ندارم. قصد آزار شما را هم ندارم. فقط مىخواهم كمكم كنيد تا شيعه شوم.
ابنالسهيلى گفت: شايد او راست مىگويد.
ابن حارث گفت: حالا مىشود بگويى از ديشب تا امروز سحر چه اتفاقى افتاده كه چنين تصميمى گرفتهاى؟
محمود گفت: اگر به من رخصت نشستن بدهيد برايتان مى گويم. ابن عرفه گفت: بگو گوشمان با توست.
محمد سر به زير انداخت و گفت: من در خانواده اى ناصبى به دنيا آمدم و مادر و پدرم مرا به كينه فرزندان على بزرگ كرده اند. در كودكى روزى همراه با يكى از دوستانم به دنبال قافله اى روان شديم و راه را گم كرديم. دو سوار به فريادمان رسيدند و ما را تشنه و گرا زده يافتند. يكى از آنها كه رويى نيكو و بويى خوش داشت، بر سر و صورت ما دست كشيد و حالمان دگرگون شد. ما را به اسم صدا كرد و حنظلى از بيابان به ما داد كه از عسل شيرينتر و از يخ سردتر بود. اما با همه التماسى كه كرديم ما را به قريهمان نرساند و شب در بيابان مانديم و از حمله حيوانات درنده و وحشى در حصار يك چهار ديوارى در امان بوديم تا صبح فردا كه دوباره آن دو سوار آمدند و همان ماجراى روز قبل رخ داد. بعد هم پيرمردى از اهالى قريهمان رسيد و ما را به خانهمان رساند. همه فكر كرده بودند كه ما در اثر تشنگى جان داده ايم اما هيچ كس باور نمى كرد كه چه كسى ما را نجات داده است و در مورد آنچه به