ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - حنظل شيرين
راحتى كرد و بلند شد و نشست. سوار نيمه ديگر حنظل را به او داد. احمد كه ديده بود محمود چطور حنظل را با ميل خورده، بدون درنگ آن را گرفت و با اشتهاى زياد خورد و جان گرفت.
هر دو سوار بلند شدند و سوار اوّل فرش را جمع كرد تا بروند. محمود دامان لباس سفيد سوار را گرفت و با التماس گفت: آقا! تو را به خدا قسم مىدهيم كه نعمت را بر ما تمام كنى و ما را به خانوادهمان برسانى. ما گم شدهايم و راه را نمىدانيم.
سوار نيزهاش را برداشت و دور آن دو روى زمين خطى كشيد و فرمود: عجله مكنيد.
هر دو سوار شدند و در برابر بهت و ناباورى بچهها، رفتند و لحظهاى نگذشت كه در تمام بيابان اثرى از آن دو اسب و دو سوار نبود. محمود كه از خوردن آن حنظل شيرين، جان گرفته بود دست احمد را گرفت و گفت: بيا برويم. خودمان راهمان را پيدا مىكنيم.
احمد گفت: اين خط را كه دور ما كشيد يعنى اينكه از سر جايمان تكان نخوريم.
محمود خنديد: مگر ديوانهاى؟! در اين بيابان سر جاى خودمان بمانيم كه چه بشود؟
احمد پرسيد: آنها كه بودند؟ آن حنظل چطور اين همه شيرين و خنك بود؟ آن فرش چرا بوى خوبى داشت؟
محمود كه پرورده خانوادهاى ناصبى و كينه توز بود گفت: دو تا سوار بودند كه از اينجا مىگذشتند.
حالا به جاى اين همه سؤال كه من هم جوابشان را نمىدانم، بيا تا قدرت داريم و تشنه نشدهايم، راه بيفتيم. شب كه برسد در اين بيابان به دام حيوانات وحشى و درنده مى افتيم و اگر امروز از تشنگى نمرديم، شب به دست آنها مىميريم.
احمد با كنجكاوى گفت: آخر حنظل اين قدر شيرين مىشود؟
محمود دستش را گرفت و گفت: من چه مىدانم، بيا برويم.
اولين قدم را كه به سمت خط برداشتند ناگهان در برابر خودشان ديوارى ديدند. هر دو جا خوردند و ترسيدند و به عقب برگشتند، اما در آن طرف هم ديوار ديگرى ديدند و يك دفعه متوجه شدند در يك چهار ديوارى بدون سقف قرار گرفتهاند. هر دو وحشت كردند. محمود نشست و گفت:
- يعنى چه؟ اين ديوارها وسط اين بيابان چه مىكنند؟ ما اسير شديم؟
احمد نشست و گفت: من احساس راحتى مى كنم. ترسم از بيابان از بين رفته.
محمود نهيب زد و گفت: تو ديوانهاى! آنها ما را اسير كردند.
احمد نگاهش كرد: ولى آن سوار خيلى مهربان بود. ديدى دستش چقدر نرم و لطيف بود، وقتى روى صورتم كشيد،
احساس راحتى كردم. داشتم مى مردم. دهانم تلخ شده بود.
محمود پرخاش كرد: اگر مهربان بود چرا ما را به خانوادهمان نرساند؟ چرا ما را اسير كرد؟
احمد گفت: بيا حنظل ديگرى بخوريم تا ببينيم چه بايد بكنيم.
محمود حنظلى برداشت و دو نيم كرد. به دهانش كه رساند، مثل زهر، تلخ و كشنده بود. فرياد زد:
- واى ... وحشتناك است ... ما از گرسنگى و سرما امشب مى ميريم.
ناگهان صداى زوزه گرگى گرسنه و وحشى دل آن دو را فرو ريخت. با نزديك شدن تاريكى شب، حيوانات درنده بيابان از گوشه و كنار بيدار شدند. محمود از فراز ديوار به دشت نگاهى انداخت و گفت: دشت پر از گرگ است.
احمد از ترس جيغ كشيد: نه ... گرگ؟
محمود ناليد: آنقدر حيوان درنده دور و بر ماست كه تعداد آنها را فقط خدا مىداند.
احمد گفت: خدا به آن سوار خير بدهد. اين ديوارها از ما محافظت مى كنند.
محمود سر تكان داد و گفت: در اطراف ما جمع هستند، اما به ما نزديك نمىشوند.
هر دو سر به آغوش هم گذاشتند و به لحظهاى خوابى عميق و همراه با آرامش خاطر، آنها را ربود.
\*\*\*
با بالا آمدن آفتاب، هر دو از خواب بيدار شدند. نه اثرى از آن چهار ديوارى بود و نه از آن همه حيوان درنده و خطرناك. دشت بود و خار و حنظل و سكوت.