ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - ديدار با امام زمان (ع)؛ هست ها و الگوها
راهنمايى مىكند و او هم با عبادت و توسّل بسيار تشرّف به خدمت حضرت نصيبش مىشود و حضرت هم دستوراتى درباره سفر حجّ به او مىدهند كه علاقهمندان مىتوانند در منابعى كه اشاره شد، تفصيل اين ماجرا را كه در دوره غيبت صغرى اتّفاق افتاده بود، مطالعه كنند.
حجّتالاسلام و المسلمين مهدىپور: تشرّفات، فراوان بوده و هر كدام از آنها كاربردها و پيامهاى متعدّدى براى ما كه در دوران غيبت محروم هستيم، دارند؛ امّا تشرّفى كه خودم در طول زندگى از آن خيلى بهره بردهام، تشرّفى است كه حدود نود سال پيش در «هند» واقع شده است.
من اين تشرّف را با يك واسطه از شاهد ماجرا نقل مىكنم. واسطه، مرحوم آيتالله سيّدنورالدّين ميلانى فرزند مرجع بزرگوار آيتالله سيّدمحمّدهادى ميلانى است كه ايشان از كليددار حرم مطّهر حضرت سيّدالشّهدا (ع) نقل مىكند (مرحوم آيت الله ميلانى امام جماعت حرم آقا امام حسين (ع) بودند). در حدود نود سال پيش، كليددار حرم آقا امام حسين (ع) به هند رفته بود. آنجا خدمت يكى از علماى بزرگ، به نام سيّد فرزند على رسيده و چند روز در محضرشان مهمان بوده است. روز دوشنبهاى يكى از هندوهاى گاوپرست نزد ايشان مىآيد و مىگويد: مشكلى دارم كه گفتهاند شما راهحلّى براى مشكل من داريد. پرسيده بود: مشكل شما چيست؟ او هم جواب داده بود: به من تهمت قتل عمد زدهاند و در مدّتى كه در زندان بودهام، وكيلى از «انگلستان» گرفتم كه به او بيست و پنج هزار روپيه دادم؛ ولى نتوانست از من رفع اتّهام كند. قرار بود امروز من اعدام شوم كه با پيگيرىهاى وكيلم يك هفته به من مهلت دادند تا دوشنبه هفته بعد اعدام شوم. دستم از همه جا كوتاه است و تنها راه پيش روى من اين است كه دوشنبه با پاى خودم به پاى چوبه دار بروم. به من گفتند شما آقاى بزرگوارى داريد كه اگر او بخواهد، مىتواند مشكل مرا حل كند. من آمدهام و از شما مىخواهم كه به هر وسيلهاى است از آن آقا بخواهيد كه مشكل مرا حل كند. من آدم ثروتمندى هستم. نصف همه اموالم را به شما مىدهم. ايشان در پاسخ مىفرمايد: بلى. ما چنين آقايى داريم ولى تو خودت بايد به دنبال ايشان بروى. مىپرسد: چطور بروم؟ مىگويد: شما به بازار برويد. يك دست لباس كامل بخريد. (چون آن آقا هندو بوده و حتّى اگر به داخل اقيانوس مىرفت، بدنش پاك نمىشد، ايشان خواسته بود كه براى او لباس پاكى در نظر بگيرد) و يك دست حوله نو. بعد به حمّام برو. بعد از آنكه خود را كاملًا شستى، دست به هيچ چيز نزن و با اين حوله نو، خود را خشك كن و لباسهاى نو را هم بپوش و نيمه شب به قبرستان شيعيان برو (چون امامزاده و مانند آن در آن شهر وجود نداشت.) در آنجا تنها متوجّه اين بزرگوار باش و او را با عنوان «يابنالحسن» صدا كن. آنقدر او را صدا بزن تا تشريف بياورد. وقتى تشريف آوردند و دردت را گوش دادند، قطعاًمشكلت حل شده است. كليددار مىگويد تا هفته بعد در منزل سيّد فرزند على (آن عالم شيعه هندى) بودم. دوشنبه بعد آن هندو آمد و به قدرى خوشحال بود كه معلوم بود مشكلش حل شده است. شصت هزار روپيه جلوى سيّد گذاشت و تشكّر كرد و گفت: مشكل من حل شد. سيّد پرسيد: چطور حل شد؟ هندو گفت: من تمام آنچه را گفتيد انجام دادم. در قبرستان حدود پنج ساعت با انقطاع كامل و اضطرار يابنالحسن گفتم. هوا داشت روشن مىشد كه حالت ترديدى در من به وجود آمد كه نكند موفّق نشدهام و صداى من به گوش آن آقا نرسيده است!. ناگهان ديدم نورى از دور پيدا شد و شخصى سوار بر اسب آمد. من سيمايشان را نمىديدم؛ فقط نور شديدى در جلوى من نمايان بود كه نمىتوانستم به آن نگاه كنم. اسب ايشان هم سراپا نور بود و من فقط به پاهاى اسب كه روى زمين بود، مىتوانستم