ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٢ - جوانان و مهدويّت
امام زمان (عج) وارد يك مركز مشاوره مىشوم. از يكى از مشاوران اين مركز مىپرسم: به نظر شما حضور امام عصر (عج) در زندگى شما چقدر مشهود است؟
مثل كسى كه سؤالم را نشنيده است، مىگويد: چه گفتيد؟!
پرسشم را تكرار مىكنم. او به ديوار روبهرو خيره مىشود. كمى فكر مىكند و با استيصال مىگويد: اين يك مسئله بزرگ تربيتى است كه خيلى مىشود در رابطه با آن صحبت كرد! مىگويم: خيلى خلاصه بگوييد!
مىگويد: ببخشيد، فعلًا چيزى به نظرم نمىرسد!!
\*\*\*
در «پارك شهر»، عدّهاى از دختران جوان با هم مشغول گپ و گفت وگويند ... گاهى سرهايشان را به هم نزديك مىكنند و پس از آنكه حرف يكى از آنها، به پايان مىرسد با هم بلندبلند مىخندند. به هيچ وجه به اطراف خود توجّه ندارند. به آنها نزديك مىشوم و از يكى از آنها همين سؤال را مىپرسم. او سراپاى مرا ورانداز مىكند و مىگويد: شما؟!
مىگويم خبرنگارم و براى يك گزارش اين مطلب را از شما مىپرسم.
مىگويد: ممكن است سؤالتان را در حدّ ديپلم ترجمه كنيد تا بفهمم چه مىگوييد؟!
مىگويم: امام زمان (عج) چه نقشى در زندگى شما دارد؟
با تعجّب مىگويد: آن حضرت كه غايب است. خوب ما فقط او را دوست داريم. همين!
\*\*\*
كمكم به وقت نماز نزديك مىشوم. موذّن مؤمنان را به نماز فرا مىخواند، خود را به درياى معنويت مىرسانم. پس از نماز جماعت، جوان نورانى و خوش سيمايى توجّهم را جلب مىكند. به سويش مىروم و اسم و شغلش را مىپرسم. مىگويد سيفى هستم و مهندسى مىخوانم. از او مىپرسم: امام زمان (عج) در زندگى شما چه نقشى دارد؟
اوّل طفره مىرود ... امّا نمىتواند از سؤالهاى من خلاص شود. مىگويد: امام زمان (عج) الگوى من در زندگى است. البتّه من نمىتوانم ادّعا كنم كه توانستهام در همه امور خود را آنچنان كه او دوست دارد، بسازم، امّا به هر حال او به عنوان نقطه بزرگ و هدف اصلى آمال و آرزوهاى من است.
\*\*\*
نزديك ميدان «ولى عصر (عج)» هستم. نگاهم به تعدادى جوان مىافتد كه در حال خارج شدن از يك مؤسّسه كامپيوترى هستند. موهاى روغن زدهاشان زير نور خورشيد پاييزى، برق مىزند.
با شور و حرارت خاصّى از استفادههايى كه مىشود از كامپيوتر كرد، حرف مىزنند. خودم را به آنان مىرسانم و از يكى از آنها كه بزرگتر از بقيّه است، همين سؤال را مىپرسم. رضا به دوستانش مىگويد: بچّهها! ما هم آدم شديم. بالأخره يكى هم نظر ما را خواست! بعد به من مىگويد: آقا! عكس ما را هم در روزنامه چاپ مىكنيد؟
و در پاسخ سؤالم مىگويد:
والله دراين باره فكر نكردهام، اينطورى چيزى به نظرم نمىرسد.
- بايد فكركنم.