ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - صداى پاى بهار
- چه شرطى پدر جان؟ به خدا هر شرطى باشد، قبول مىكنم.
- شرط من خيلى سخت است. درست گوشهايت را باز كن و بشنو و با دقّت فكر كن، ببين اين شرط سختتر است يا عذاب خدا ...
- مسلّم عذاب خدا سختتر است، شرط تو را به هر سختى هم كه باشد، قبول مىكنم.
- ... و امّا شرط من: دخترى دارم كور و شل و كر، بايد او را به همسرى قبول كنى!!
به راستى كه شرط سختى بود. محمّد مدّتى در فكر فرو رفت و يادش افتاد كه چقدر آرزوى ازدواج كرده بود و به چه دختران زيبارويى انديشيده بود .... و اينك تمام آرزوهايش بر باد رفته بود. آهى سوزان از نهادش برخاست و گفت:
- قبول مىكنم.
- البتّه خيالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبى هم به تو مىدهم ... ولى چه كنم كه دخترم سالهاى سال از وقت ازدواجش گذشته و كسى نيست، بيايد سراغش ... بيچاره پير شده ... چه كارش كنم جوان؟! ... حالا بايد تا آخر عمرم براى خدا سجده شكر كنم كه مثل تويى را براى دخترم رساند و بعد قهقههاى كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.
نگاه تأسّفبار محمّد براى لحظات مديدى دنبال پيرمرد خشكيد. چارهاى نداشت.
مراسم عقد و عروسى فاصله چندانى با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهاى اوّل خوانده شده بود و تا شب عروسى برسد، محمّد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. امّا مرگ و ميرى در كار نبود ... بايد مىماند و مزه مال مردمخورى را مىچشيد!
عروس را كه آوردند، دل او مثل سير و سركه مىجوشيد. اضطراب تلخى به دلش چنگ مىانداخت و نفس را در سينهاش حبس و فكرش را در دريايى پرتلاطم غرق مىساخت:
- خدايا چه كارى بود من كردم؟ اين چه بلايى بود به سرم آمد؟! اى كاش به سوى اين باغ نيامده بودم! بهتر نبود، مىگريختم! ... نه، نه! بايد بمانم!
در اين فكرها بود كه ناگاه محمّد را صدا زدند:
- عروس خانم منتظر شماست!
پاهايش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگينى همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مُرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجّه همراهان عروس هم نشد.
در را كه باز كرد، صداى نازنين دخترى را شنيد كه به او سلام گفت. صداى دختر هيچ شباهتى به صداى لالها و كورها و شلها نداشت.
- نه، نه، تو كه لال بودى دختر؟!
دختر لبخندى زد و نقاب از چهره كنار زد:
- ببين! لال نيستم! كر هم نيستم! شل هم نيستم!
بلند شد و چند قدمى راه رفت، تا خيال محمّد از همه چيز راحت باشد. محمّد كه مدهوش و مسحور زيبايى دختر شده بود، بىمهابا فرياد كشيد:
- تو زن من نيستى! ... زن من كجاست؟! ... زن من ...
و فريادزنان از خانه بيرون آمد. زنان و مردانى كه خسته و كوفته از كار روزانه اينك در خانههاى اطراف خود، را به بستر آرامش انداخته بودند، با صداى محمّد جملگى از جا جستند و خانه تازهداماد را در ميان گرفتند.
- اين زن من نيست ... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداختهايد؟!
چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمّد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمّد كه مهمان خانه همجوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمّد را بوسيد و طورى كه همه بشنوند، بلند گفت:
- بله، آقا محمّد! عاقبت پارسايى و پرهيزكارى همين است ... آن دختر زيبارو، زن توست. هيچ شكّى هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، يعنى با دست و پايش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غيبت كسى را نشنيده است ....
- چه مىگويى پدر جان؟! ... خوابم يا بيدار؟! ...
- آرى محمّد، دختر من در نهايت عفّت بود و من او را لايق چون تو مردى ديدم ....
هلهله و شادى به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمّد در حالى كه عرق شرم را از پيشانىاش پاك مىكرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از اينكه صاحب چنين زن و صاحب چنين فاميلى شده است، بىنهايت شكر و سپاس فرستاد.
... و اينك صداى پاى كودكى از آن خانه شنيده مىشد؛ صداى پاى بهار. آرى، از چنان مادر و چنين پدرى، پسرى چون احمد مقدّس اردبيلى به ارمغان مىآيد كه از مفاخر بزرگ شيعه و عرفاى به نامى هستند كه توصيفش محتاج كتاب ديگرى است.[١]
پىنوشتها:
[١]. پدر مرحوم مقدّس اردبيلى.
[٢]. «نيار» نام روستايى در سه كيلومترى اردبيل است كه اكنون به اردبيل متّصل شده است. اين روستا ولادتگاه مقدّس اردبيلى بوده است.
[٣]. ر. ك: قنبرى، حيدرعلى، داستانهاى شگفتانگيز از تربيت فرزند، صص ٤٦- ٥٢؛ به نقل از آينه اخلاص، ص ١٨.
منبع: خانواده و تربيت مهدوى، ص ٢٥٧، آقاتهرانى و حيدرى كاشانى.