ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٣ - صداى پاى بهار
محمّد[١] پس از كارهاى روزانه كنار نهر جوى آبى خسته و افتاده، نشسته بود. او كه از سپيدهدم آن روز تا دم ظهر، يكسره كار كرده بود، به پشت دراز كشيده و به ازدواج و آينده خود مىانديشيد. چقدر علاقه داشت همه فرزندانش را خوب تربيت كند و آنها را جهت تحصيل علوم دينى و سربازى و خدمتگزارى امام زمان (عج)، به «نجف اشرف» بفرستد. خودش كه در اين باره به آرزوىاش نرسيده بود. در فراز و نشيب زندگى، درس و بحث طلبگى را نيمهتمام گذاشته و از نجف به «نيار»[٢] برگشته بود.
عجب! دچار چه خيالاتى شدم، با اين فقر و فلاكت چه كسى عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟! خوب درست است كه خدا روزىرسان و گشايشبخش است، امّا من بايد خيلى كار كنم. امسال شكر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولى ....
از فكر و خيال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسيد كه وقت نماز دير شده باشد. لب جوى نشست تا آبى به سر و صورت خسته خود بزند كه سيب سرخ و درشتى از دورترها نظرش را جلب كرد: ... عجب سيبى! ... چقدر هم درشت! ... چقدر قشنگ و زيبا!
سيب را كه گرفت، با شگفتى و خوشحالى نگاهش كرد. اوّل دلش نيامد بخورد. امّا مدّتها بود كه سيب نخورده بود. يك لحظه هوس شديدى نمود و در يك آن، شروع به خوردن كرد. سيب كه تمام شد، ناگهان فكر عجيبى در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:
اى واى! اين چه كارى بود كردى محمّد؟! اين بود نتيجه چندين سال طلبگىات؟! اى دل غافل! ... خدايا ببخش! ... خدا مىبخشد، ولى صاحب سيب چطور؟ امان از حقّالناس!
بىدرنگ وضويى ساخت و روى نياز به سوى كردگار بىنياز آورد. پس از عروجى ربّانى در سجدهاى روحانى با تمام وجود از پروردگار هستى مدد طلبيد و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوى آب به سمت بالاى دشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهمانگيزى همه دشت را در برگرفته بود. گاه اين سكوت وهمانگيز را صداى ملايم شرشر آب جوى مىشكست.
چند فرسنگى كه راه رفت، به باغى رسيد. درختان بزرگ و كهن بيد، اطراف باغ را گرفته بودند. كمى آن طرفتر، درختان بلند و پر برگ تبريزى قد برافراشته بودند و در ميان آنها درختان سيب با انبوهى از سيبهاى سبز، سرخ و زرد خودنمايى مىكردند. صداى جيكجيك گنجشكان و نغمه ديگر پرندگان، صفاى ديگرى به باغ داده بود. باغ از عطر يونجه و بوى دلانگيز گلها و علفهاى وحشى سرشار بود. اين همه، محمّد را در خود فرو برد، امّا پس از لختى درنگ به خود آمد و فرياد زد: كسى اينجا نيست؟ ... صاحب باغ كجاست؟
كمى دورتر، در زير درختان تبريزى، كلبه ساده و زيبايى ديده مىشد. محمّد چندين بار ديگر كه صدا زد، پيرمردى از داخل كلبه بيرون آمد و جواب داد: بفرماييد برادر! تعارف نكنيد! بفرماييد سيب ميل كنيد!
و آنگاه خوشآمدگويان به طرف محمّد آمد. محمّد در حالى كه از خجالت و شرم سر به زير انداخته بود، سلام كرد و گفت:
- اين باغ مال شماست پدر جان؟!
- اين حرفها چيه؟ بفرماييد ميل كنيد ... مال بندگان خداست ... مال خودتان!
- ممنون پدر! ... عرضى داشتم.
پيرمرد در حالى كه لبخند مىزد، با تعجّب گفت:
- امر بفرماييد برادر! من در خدمتم.
- اگرچه شما بزرگوارتر و مهربانتر از اين حرفها هستيد، امّا براى اطمينانخاطر خدمتتان عرض مىكنم، اين بنده گناهكار خدا، اهل ده پايين هستم. مىشناسيد، نيار؟
- بله، بله ...
- كنار جوى نشسته بودم كه سيبى آمد. گرفتم و خوردم. ولى متوجّه شدم كه بىاجازه، آن سيب را خوردهام. به احتمال قوى آن سيب از درختان شما بوده است، مىخواستم آن سيب را بر ما حلال كنيد پدر جان!
پيرمرد تعجّبكنان خنديد و آخر سر گفت:
- كه اين طور ... سيبى افتاده توى آب و آمده و شما آن را خوردهايد؟!
و يك لحظه قيافهاش را تغيير داد و با درشتى گفت:
- نه، ... امكان ندارد ... اگر مىآمدى همه اين باغ را با خاك يكسان مىكردى، چيزى نمىگفتم ... امّا من هم مثل خودت به اينجور چيزها خيلى حسّاسم! ... كسى بدون اجازه، مال مرا بخورد، تا قيام قيامت حلالش نمىكنم ... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم، حضرت آقا؟! ... بفرماييد!!
چهره محمّد به زردى گراييد و چنان ترس و لرزى وجودش را فراگرفت كه انگار بيدى در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دينار در جيب داشت، بيرون آورد و با گريه و زارى گفت:
- تو را به خدا پدر جان، اين دينارها را بگير و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمّل عذاب خدا را ندارم! ... مرا حلال كن پدر جان!
و بعد گريهاش امان نداد. مدّتى كه گريست، پيرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:
- حالا كه اينقدر از عذاب الهى مىترسى، به يك شرط تو را مىبخشم!