ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - دخترفداكار
دخترفداكار
همسرم با صداى بلندى گفت: تا كى مىخواى سر تو توى اون روزنامه فروكنى؟ ميشه بياى و به دختر جونت بگى غذاشو بخوره؟
روزنامه را به كنارى انداختم و بهسوى آنها رفتم.
تنها دخترم، آوا، به نظر وحشت زده مىآمد. اشك در چشمهايش پر شده بود.
ظرفى پر از شير برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا، دخترى زيبا و براى سنّ خود بسيار باهوش بود.
گلويم رو صاف كردم و ظرف را برداشتم و گفتم: چرا چند تا قاشق گنده نمىخورى؟
فقط بهخاطر بابا، عزيزم. آوا كمى نرمش نشان داد و با پشت دست اشكهايش را پاك كرد و گفت: باشه بابا، مىخورم، نه فقط چند قاشق، همه شو مىخوردم. ولى شما بايد ... آوا مكث كرد.
بابا، اگر من تمام اين شير برنج رو بخورم، هرچى خواستم بهم ميدى؟
دست كوچك دخترم رو كه به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول ميدم. بعد باهاش دست دادم و تعهّد كردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزيزم، نبايد براى خريدن كامپيوتر يا يك چيز گران قيمت اصرار كنى. بابا از اينجور پولها نداره. باشه؟
- نه بابا. من هيچ چيز گران قيمتى نمىخوام.
و با حالتى دردناك تمام شيربرنج رو فرو داد.
در سكوت از دست همسرم و مادرم كه بچه رو وادار به خوردن چيزى كه دوست نداشت كرده بودن، عصبانى بودم.
وقتى غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج مىزد.
همه ما به او توجّه كرده بوديم. آوا گفت: من مىخوام سرمو تيغ بندازم. همين يكشنبه.
تقاضاى او همين بود.
همسرم جيغ زد و گفت: وحشتناكه. يك دختر بچّه سرشو تيغ بندازه؟ غيرممكنه. نه در خانواده ما چنين چيزى مرسوم نيست. مادرم با صداى گوشخراشش گفت: فرهنگ ما با اين برنامههاى تلويزيونى داره كاملًا نابود مىشه.