انسان در اسلام - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ١٧ - انسان شناسى و هستى شناسى فلسفى و عرفانى
لابممازجه و غير كل شى ء لابمزايله ) [١] سارى در حقايق امكانى و محدود به عالم طبيعت , مثال و عقل مى دانند
تاثير مستقيم اين سطح از هستى شناسى انسان در شناخت انسان اين است كه انسان به عنوان موجودى كه دو قوس نزول و صعود هستى را طى نموده و بر مبناى تشكيك در وجود و حركت اشتدادى و با استعانت از فيض و امر واحد الهى تا عاليترين مراتب امكانى را طى مى كند , در نهايت به تجرد عقلانى محض كه جايگاه ملائكه مقربين است بار مى يابد و به اين ترتيب كمال حقيقى انسان كه امرى وجودى است حقيقتى عقلانى شمرده ميشود
و اما عارف كه به اطلاق و سعه هستى الهى واقف مى گردد اولا هستى نفس رحمانى و فيض منبسط را حقيقى ندانسته و آن را نيز مظهرى از مظاهر و آيتى از آيات ذات الهى مى شمارد و از اينرو عليرغم وحدت و يگانگى كه براى آن قائل شده است اطلاق ( بود ) و ( هستى ) را بر آن جز به مجاز جايز نمى داند و ثانيا گسترش و امتداد آن را مختص به عالم خلق و محدود به امر واحدى كه ماهيات را از مكمن علم الهى به مظاهر امكانى خارجى فرا مى خواند , نمى داند و به بيان ديگر امتداد نفس رحمانى را در آن فيضى كه اقدس از شائبه كثرات خارجى و امكانى است نيز مشاهده مى نمايد
تاثير اين هستى شناسى در انسان شناسى اين است كه مظهريت انسان كامل براى اسامى فعلى خداوند كه در دايره عالم
[١]- نهج البلاغه , خطبه اول