مونس جان - حسین انصاریان - الصفحة ١٦

الهى، ترا لطف و رافت است، جلال و جبروت و سطوت است، مهربانى و قدرت و عزت است، مولايم سراپاى من غرق مسكنت است، زندگيم در خيمه غربت است، وجودم بخاطر گناه در بستر محنت است، روح و دلم دچار تسويف و دلت است، پاى عقل از رسيدن به حريمت لنگ است، هستى شعاعى اندك از آن جبروت و سطوت است، سفر گسترد جهان ذره اى ناچيز از آن درياى رحمت است، مولايم دل خوبان از من غرق نفرت است، اين گداى خاك نشين محتاج رحمت است، اين ذليل خوار نيازمند خوار نيازمند عزت است، اين دست و پا بسته، تا علاج دردش نشسته بر درگاه آن حضرت است، او را بجايى حوالت مده كه بند آن بحر كرامت است، گرچه مرا جرم و جنايت است، ولى ترا بر من لطف و عنايت است، خداوند قلبم عاشق جمال است، گداى كمال است، خوشحالم كه مولايم جليل است، صفاتش جميل است.