درسنامه مهدویت - سلیمیان، خدامراد - الصفحة ١٧٢ - بررسى روايات دسته نخست
چون فردا شب فرارسيد،ابو محمد در خواب به ديدارم آمد.گويا به او گفتم:اى حبيب من!بعد از آنكه همۀ دل مرا به عشق خود مبتلا كردى،در حق من جفا نمودى!او فرمود:تأخير من براى شرك تو بود.حال كه اسلام آوردى،هر شب به ديدار تو مىآيم تا آنكه خداوند وصال عيانى را ميسر گرداند.از آن زمان تاكنون هرگز ديدار او از من قطع نشده است.
بشر گويد از او پرسيدم:چگونه در ميان اسيران درآمدى؟او پاسخ داد:يك شب ابو محمد به من گفت:پدربزرگت در فلان روز،لشكرى به جنگ مسلمانان مىفرستد و خود هم به دنبال آنان مىرود.بر تو است كه در لباس خدمتگزاران درآيى و بهطور ناشناس از فلان راه بروى و من نيز چنان كردم.طلايهداران سپاه اسلام بر سر ما آمدند و كارم بدانجا رسيد كه مشاهده كردى.هيچكس جز تو نمىداند كه من دختر پادشاه رومم.آن مردى كه من در سهم غنيمت او افتادم،نامم را پرسيد و من آن را پنهان داشتم و گفتم:نامم نرجس است و او گفت:
اين نام كنيزان است.
گفتم:شگفتا!تو رومى هستى؛امّا به زبان عربى سخن مىگويى!گفت:پدربزرگم در آموختن ادبيات به من حريص بود و زن مترجمى را بر من گماشت.او هر صبح و شبانگاه به نزد من مىآمد و به من عربى مىآموخت تا آنكه زبانم بر آن عادت كرد.
بشر گويد:چون او را به«سرّ من راى»رسانيدم و بر مولايمان امام هادى عليه السّلام وارد شدم، بدو فرمود:چگونه خداوند عزّت اسلام و ذلّت نصرانيت و شرافت اهل بيت محمد را به تو نماياند؟گفت:اى فرزند رسول خدا!چيزى را كه شما بهتر مىدانيد،چگونه بيان كنم؟فرمود:
من مىخواهم تو را اكرام كنم،كدام را بيشتر دوست مىدارى:ده هزار درهم يا بشارتى كه در آن شرافت ابدى است؟گفت:بشارت را،فرمود:بشارت باد تو را به فرزندى كه شرق و غرب عالم را مالك شود و زمين را آكنده از عدل و داد كند؛همچنانكه پر از ظلم و جور شده باشد.
نرجس پرسيد:از چه كسى؟فرمود:از كسى كه رسول خدا در فلان شب از فلان ماه سال رومى،تو را براى او خواستگارى كرد.پرسيد:از مسيح و جانشين او؟فرمود:پس مسيح و وصى او،تو را به چه كسى تزويج كردند؟گفت:به پسر شما ابو محمد!فرمود:آيا او را مىشناسى؟گفت:از آن شب كه به دست مادرش سيدة النساء اسلام آوردهام،شبى نيست كه او را نبينم.
امام هادى عليه السّلام فرمود:اى كافور!خواهرم حكيمه را فرا خوان و چون حكيمه آمد...نرجس را