زندگانى باب الحوائج حضرت موسى بن جعفر(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٩

توبه كرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بداريد.

حاضران گفتند: ما هر كس را كه تو دوست بدارى دوست مى‌داريم و هر كس را كه دشمن بخوانى ما نيز او را دشمن مى‌خوانيم!! و اينك فضل را دوست داريم.

يحيى بن خالد از نزد هارون بيرون آمد و شخصاً با نامه‌اى به بغداد رفت. مردم از ورود ناگهانى يحيى شگفت‌زده شدند. شايعاتى در باره ورود ناگهانى يحيى گفته مى‌شد، امّا يحيى چنين وانمود كرد كه براى سروسامان دادن به وضع شهر و رسيدگى به عملكرد كارگزاران به بغداد آمده و چند روزى نيز به اين امور پرداخت. آنگاه سندى بن شاهك را خواست و دستور قتل آن‌حضرت را به او ابلاغ كرد. سندى فرمان او را به جاى‌آورد.

امام موسى كاظم هنگام فرارسيدن وفات خويش از سندى بن شاهك خواست كه غلام او را كه در خانه عبّاس بن محمّد بود، بر بالين وى حاضر كند. سندى گويد: از آن‌حضرت خواستم به من اجازه دهد كه از مال خود او را كفن كنم، امّا او نپذيرفت و در پاسخ من فرمود: ما خاندانى هستيم كه مهريه زنانمان و مخارج نخستين سفر حجّمان و كفن مردگانمان همه از مال پاك خود ماست و كفن من نيز نزد من حاضر است.

چون امام دعوت حق را لبيك گفت فقها و چهره‌هاى سرشناش بغداد را كه هيثم بن عدّى و ديگران نيز در ميان آنها بودند، بر جنازه آن‌حضرت حاضر كردند تا گواهى دهند كه هيچ اثرى از شكنجه بر آن‌حضرت نيست و وى به مرگ طبيعى جان سپرده است. آنان نيز به دروغ به اين امر گواهى‌