زندگانى باب الحوائج حضرت موسى بن جعفر(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٠ - معجزات امام
بيرون آمدم تا به خانه هارون رسيديم. بر او سلام دادم. اميرالمؤمنين!! در بسترش خفته بود، پاسخم را داد. من از پا افتادم. او پرسيد: آيا ترسيدى؟ عرض كردم: آرى اى اميرالمؤمنين. هارون ساعتى مرا به حال خويش وانهاد تا آرام گرفتم. سپس گفت: به زندان ما برو و موسى بن جعفر بن محمّد را بيرون آرو سه هزار درهم به او بده و پنج خلعت بدو ببخش و بر سه مركب بنشانش و او را در اقامت پيش ما و يا رفتن از نزد ما و اقامت در هر شهر و ديارى كه مىخواهد و دوست دارد، مخيّر كن.
گفتم: اى اميرالمؤمنين! آيا دستور مىدهى موسى بن جعفر را آزاد كنم؟
گفت: آرى. من سه مرتبه ديگر اين سؤال را از هارون پرسيدم و او پاسخ داد: بلى. واى بر تو! آيا مىخواهى نقض پيمان كنم؟ گفتم: كدام پيمان اى اميرالمؤمنين؟ پاسخ داد: در بستر بودم كه ناگهان شخص سياه چردهاى كه ميان سياهان هيچ كس را از او بزرگتر نديده بودم، بر من ظاهر شد و روى سينهام نشست و دست بر گلويم نهاد و گفت: آيا موسى بن جعفر را به ستم در بند كردهاى؟ گفتم: او را آزاد مىكنم و بدو خلعت و تحفههايى مىبخشم. سپس او از من براى اين كار پيمان گرفت و از روى سينهام برخاست. نزديك بود قبض روح شوم!
فضل گويد: من از نزد هارون بيرون آمدم به ديدار امام موسى بن جعفر كه در زندان بود رفتم. او را ديدم كه به نماز ايستاده است. نشستم تا سلام نماز را گفت. آنگاه سلام اميرالمؤمنين را به او رساندم و از آنچه هارون در باره او به من گفته بود، آگاهش ساختم. سپس هدايايى را كه هارون گفته بود به وى دادم. حضرت موسى بن جعفر به من گفت: اگر