زندگاني باقر العلوم حضرت محمد بن علي عليه السلام - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٠ - علم الهام
چون صبح روز بعد فرا رسيد، عبداللَّه بن نافع به همراه بزرگان يارانش آمدند. ابو جعفر نيز در پى فرزندان مهاجران، و انصار فرستاد و آنان را جمع كرد. سپس خود به سوى مردم رفت، گويى پارهاى از ماه بود.
آنحضرت به سخنرانى ايستاد. خداى را، ستود و بر پيامبرش صلى الله عليه و آله درود فرستاد و آنگاه فرمود: سپاس خدا را كه ما را به نبوّت گرامى داشت و به دوستى خويش اختصاص داد. اى فرزندان مهاجران و انصار هر كه منقبتى از على بن ابى طالب به ياد دارد، برخيزد و بگويد.
مردم برخاستند و مناقب آنحضرت را بر شمردند. عبداللَّه گفت: من نيز اين مناقب را از اين مردم روايت مىكنم، امّا من از كفر على پس از تعيين حكمين سخن مىگويم. صحبت تا آنجا ادامه يافت كه به حديث خيبر رسيدند. يعنى حديثى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ خيبر خطاب به مسلمانان فرموده بود: هر آينه فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست مىدارد و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند. وى حمله كننده است نه گريزنده و باز نمىگردد مگر آنكه خداوند فتح را بر دستان او جارى سازد.
امام باقر خطاب به عبداللَّه گفت: در باره اين حديث چه مىگويى؟
وى پاسخ داد: اين حديث حق است و در آن ترديد نتوان كرد، امّا على بعداً اظهار كفر كرد. امام باقر؛ با شنيدن اين پاسخ به او گفت: مادرت به عزايت نشيند. به من بگو آيا روزى كه خداوند على بن ابىطالب را دوست مىداشت، مىدانست كه وى روزى نهروانيان را مىكشد يا نمىدانست؟