دانشنامه امام باقر علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٩٧ - عاقبت دوستی بنیامیه و دشمنی با اهلبیت
عاقبت دوستی بنیامیه و دشمنی با اهلبیت
امام باقر علیهالسلام فرموده است: پیروان اسلام در پرتو معرفت واقعی و
درک حقایق علمی روایات، میتوانند به عالیترین مدارج ایمان نائل شوند.
ابوعینیه
نقل میکند که روزی در محضر امام محمد باقر علیهالسلام بودم که مردی شامی
خدمت حضرت آمد و گفت: یابن رسول الله پدر و مادرم فدای تو باد خداوند
متعال با محبت به خاندان شما بر من منت نهاده و از تمامی مخالفان و دشمنان
شما تبری جستهام و هم اکنون به آستان مقدس شما پناه آوردهام و آن اینکه
پدری داشتم که ثروتمند و توانگر بود و به بنیامیه محبت داشت و من تنها
فرزند او هستم، او در رمله ساکن بود و باغی با انواع درخت و میوههای
گوناگون داشت و پول و اموال خود را پنهان میکرد و چون محبت و علاقه من به
اهلبیت را میدانست به خاطر عداوتی که با من داشت برای من هیچگونه وصیتی
نکرد و اموال خود را نیز از من مخفی نمود. امام محمد باقر علیهالسلام
فرمود: دوست داری پدرت را به تو نشان دهم تا از او محل پولها و اموال را
سؤال کنی؟ جوان شامی گفت: یابن رسول الله بسیار فقیر و محتاجم آرزو دارم که
حاجتم را بر آورده سازی، حضرت نامهای نوشت و مهر زد و به جوان شامی داد و
فرمود: این نامه را به قبرستان بقیع ببر و در بین قبرها بایست و با صدای
بلند بگو یا ذرجان! شخصی حاضر خواهد شد نامه را به او بده و بگو که من
فرستاده محمد بن علی بن الحسینم و آنچه که به دنبال آن هستی از او سؤال کن.
سپس مرد شامی نامه را از حضرت گرفت و به قبرستان بقیع رفت. ابوعینیه نقل
میکند صبح روز بعد خدمت امام رفتم تا ببینم وضعیت آن جوان شامی چه شده
است؟ دیدم آن جوان قبل از من به محضر امام آمده و منتظر اجازه ورود است و
لحظهای بعد خادم حضرت بیرون آمد و اجازه ورود داد سپس من با آن جوان شامی
خدمت حضرت رسیدیم. جوان شامی گفت: یابن رسول الله من به بقیع رفتم و آن چه
امر فرمودید عمل کردم. شخصی حاضر شد و گفت: چه حاجتی داری؟ نامه را به او
دادم گفت: مرحبا به فرستاده محبت خدا، وقتی نامه را خواند گفت: ساعتی در
همین جا باش تا برگردم، او رفت و بعد از ساعتی با مرد سیاهی که بسیار کریه
المنظر و ریسمانی بر گردن و زبانش از دهان بیرون آمده و پیراهن سیاهی بر تن
داشت، برگشت و گفت: این پدر تو است که شعلههای آتش جهنم و دود آن رنگ او
را تغییر داده است. سؤال کردم، ای پدر این چه حالی است که تو داری؟ گفت:
دوستی بنیامیه و دشمنی اهلالبیت پیامبر مرا به این روزگار در آورده است،
ای فرزند خوشا به حال تو که بینا بودی و به خاطر محبت اهلبیت رستگار شدی.
ای فرزندم به باغ برو، من زیر آن درخت زیتون صد و پنجاه هزار دینار دفن
کردهام، پنجاه هزار دینار آن را خدمت امام محمد باقر علیهالسلام ببر که
نذر آن حضرت است و بقیه مال توست. یابن رسول الله هم اکنون از شما اجازه
میخواهم که بروم و آن دینارها را پیدا کنم. حضرت اجازه فرمودند. ابوعینیه
نقل میکند از این ماجرا مدتی گذشت. روزی خدمت امام باقر علیهالسلام رسیدم
و عرض کردم یابن رسول الله کار آن جوان شامی به کجا رسید؟ حضرت فرمود: سه
روز قبل آن جوان آمد و پنجاه هزار دینار را آورد.