دانشنامه امام باقر علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٣٠ - نامه ای برای جابر
نامه ای برای جابر
امام باقر علیهالسلام فرموده است: از تنبلی و تنگ حوصلگی دوری کن، چه این دو حالت سر آغاز هر بدی است.
از
نعمان بن بشیر نقل شده که گفت: من با جابر جعفی هم سفر بودم و در ایامی که
در مدینه بودیم به حضور حضرت باقر علیهالسلام وارد شد و با او خداحافظی
کرد و خوشحال بیرون آمد. تا این که روز جمعه به اخیرجة - که اولین منزلی
است که راه ما از قید (جایی بین راه کوفه و مکه است) به طرف مدینه کج
میشود - رسیدیم. نماز ظهر را خواندیم و هنگامی که سوار شتر شدیم، مردی
بلند قامت و گندمگون نامهای آورد و به جابر داد.
جابر نامه را گرفت و
بوسید و بر چشم گذاشت؛ و آن نامهای بود که حضرت باقر علیهالسلام برای
جابر نوشته بود و گل آن هنوز خیس بود. جابر به مرد گفت: چه موقع خدمت آقای
من بودی؟ گفت: هم اکنون. گفت: قبل از نماز یا بعد از آن؟ گفت: بعد از نماز.
پس جابر مهر نامه را باز کرد و نامه را خواند و چهرهاش در هم رفت. سپس
نامه را نگه داشت و دیگر تا به کوفه رسید او را خرم و خندان ندیدم. هنگام
شب به کوفه رسیدیم. من آن شب را خوابیدم و صبح به جهت احترام و تعظیم او به
دیدنش رفتم. او را دیدم که از خانه بیرون آمد و کعبهایی به گردن آویخته
(کعب استخوان بندگاه ساق و قدم است و در قمار به کار میرود و آن را به
فارسی شتالنگ گویند) و سوار نی شده و میگوید «منصور بن جمهور را میبینم
که فرمانده است و فرمانبر نیست.» و اشعاری از این قبیل میخواند، پس به هم
نگاه کردیم و نه او با من حرف زد، نه من با او سخن گفتم و از این منظره
گریان شدم. مردم و بچهها دور ما را گرفتند تا در رحبه (میدانگاهی در کوفه
بود) رفت و با بچهها دور میزد؛ مردم میگفتند: جابر بن یزید دیوانه شده،
پس به خدا! طولی نکشید که نامه هشام بن عبدالملک به حاکم رسید که: مردی را
که جابر بن یزید جعفی نام دارد، بگیر و گردن بزن و سر او را بفرست.
حاکم
به هم نشینان خود گفت: جابر بن یزید جعفی کیست؟ گفتند: او مردی بود دارای
علم و فضل و حدیث. به حج رفت و دیوانه شد. اینک در رحبه سوار نی شده و با
بچهها بازی میکند. حاکم آمد و از دور او را نگاه کرد و دید با بچهها
بازی میکند. گفت: شکر خدایی را که مرا از کشتن این مرد معاف داشت.
نعمان بن بشیر گفت: مدتی نگذشت که منصور بن جمهور وارد کوفه شد و آن کارهایی را که جابر میگفت انجام داد.