اصول اخلاق فردى - الهامى نيا، على اصغر و همکاران - الصفحة ٧٥
آن گنج طلا و نقره نبود، بلكه چهار كلمه بود:
١- خدائى جز من نيست.
٢- هر كس يقين به مرگ داشته باشد خندهاى نمىكند كه دندانش ديده شود.
٣- و هر كس به حساب (قيامت) يقين داشته باشد قلبش خوشحال نيست.
٤- و هر كس يقين به تقدير الهى داشته باشد جز از خدا نترسد. «١» امام صادق (ع) فرمود:
روزى رسول خدا (ص) نماز صبح را با مردم گزارد سپس در مسجد نگاهش به جوانى افتاد كه چرت مىزد و سرش پايين مىافتاد، رنگش زرد بود و تنش لاغر و چشمانش به گودى فرو رفته.
رسول خدا (ص) به او فرمود: حالت چگونه است؟ عرض كرد من صبح كردم در حالى كه داراى يقين هستم، پيامبر اكرم (ص) فرمود: همانا هر يقين را حقيقتى است حقيقت يقين تو چيست؟
جوان گفت: يا رسول الله، همين يقين من است كه مرا اندوهگين ساخته و بيدارى شب و تشنگى روزهاى گرم را به من چشانده و به دنيا و آنچه در آن است بى رغبت گشتهام، تا آنجا كه گويا عرش پروردگارم را مىبينم كه براى رسيدگى به حساب مردم بر پا شده است و مردم براى حساب محشور شدهاند و من هم در ميان هستم و گويا اهل بهشت را مىنگرم كه در نعمتاند، و بر كرسىها تكيه زده يكديگر را معرفى مىكنند و گويا اهل دوزخ را مىبينم كه در آنجا معذبند و فريادرس مىطلبند و گويا الآن صداى زبانههاى آتش دوزخ را مىشنوم.
آنگاه رسول خدا (ص) فرمود:
«اين جوان بندهاى است كه خدا دلش را به نور ايمان روشن ساخته.» و به او فرمود: «بر اين حال كه دارى ثابت باش.» جوان گفت: «يا رسول اللّه از خدا بخواه شهادت در ركابت را روزيم كند.» «٢» رسول خدا براى او دعا فرمود. مدتى نگذشت كه در جنگى همراه پيامبر (ص) شركت كرد و بعد ٩ نفر شهيد گشت و او دهمين شهيد بود.