تاريخ زندگانى امام هادى(ع) - رفیعی، علی - الصفحة ٥٧
مىشدند از تصميم خود برگردند.
فروغ اين هيبت و عظمت الهى در چهره امام هادى عليه السلام كاملًا نمايان و دوست و دشمن، و به تعبير خود آن پيشواى معصوم؛ هر شريف و متكبّر و جبّارى را به خضوع در برابر واداشته بود. اينك چند نمونه:
* محمّد بن حسن اشتر علوى نقل مىكند: با پدرم به درِ خانه متوكّل بوديم و جمعى از آل ابوطالب، آل عبّاس و آل جعفر نيز حضور داشتند. امام هادى عليه السلام وارد شد. تمامى آنان كه بر درِ خانه متوكّل حضور داشتند، به احترام آن حضرت از اسب پياده شدند.
امام عليه السلام داخل خانه شد. بعضى از حاضران به بعضى ديگر گفتند: چرا بايد براى اين نوجوان از مركب پياده شويم؟ او نه از ما شريفتر است و نه سنّش از ما بيشتر است.
سوگند به خدا (در بازگشت) براى او پياده نخواهيم شد.
ابوهاشم جعفرى- كه در آنجا حضور داشت- گفت: به خدا سوگند وقتى نگاهتان به او بيفتد با كوچكى و خوارى براى او پياده خواهيد شد.
طولى نكشيد كه امام هادى عليه السلام از دربار متوكّل بازگشت. چون نگاه حاضران به آن حضرت افتاد بىاختيار از اسبها پياده شدند. ابوهاشم گفت: مگر نگفتيد پياده نمىشويم؟ گفتند: به خدا سوگند نتوانستيم خوددارى كنيم؛ بگونهاى كه بىاختيار از مركبها پياده شديم! «١» * زيد بن موسى «٢» چند بار به «عمر بن فرج رخّجى»- حاكم مدينه- گوشزد كرد و از او خواست وى را بر فرزند برادرش- امام هادى عليه السلام- مقدّم بدارد و مىافزود: او جوان است و من عموى پدر او هستم.
«عمر» سخن او را براى امام هادى عليه السلام نقل كرد. حضرت فرمود: يك بار اين كار را بكن.
فردا مرا پيش از او در مجلس بنشان، سپس ببين چه خواهد شد.
تاريخ زندگانى امام هادى(ع) ٦٣ * شومى روزگار! ص : ٦٢