تاريخ زندگانى امام هادى(ع) - رفیعی، علی - الصفحة ١٦٦
گرم را پوشيدند. به من و كاتب نيز لباس گرم دادند بر اثر بارش اين تگرگ، هشتاد نفر از ياران من كشته شدند. ابر، از روى ما گذشت و هوا به حالت عادى بازگشت. امام عليه السلام به من فرمود: «اى يحيى! به بازماندگان يارانت دستور ده مردگان را دفن كنند؛ خداوند بيابانها را اين چنين پر از قبر مىكند.» من خود را از اسب به زمين انداختم و ركاب و پاى آن حضرت را بوسيدم و گفتم:
شهادت مىدهم كه جز «اللَّه» معبودى نيست و محمّد صلى الله عليه و آله بنده و فرستاده او است و شما جانشينان خدا در زمين هستيد. من تاكنون كافر بودم؛ ولى هم اكنون به دست شما اسلام آوردم. از آن لحظه تشيّع را برگزيد و در خدمت امام هادى عليه السلام بود تا زمانى كه درگذشت. «١» * استقبال غير منتظره: امام هادى عليه السلام در مسير سامرّا، به بغداد رسيد. «اسحاق بن ابراهيم»، والى بغداد با آگاهى از خبر ورود حضرت به بغداد، با فرماندهان و رجال مملكتى به استقبال امام عليه السلام آمد. «خضر بن محمّد بزّاز» مىگويد: براى انجام كارى از خانه بيرون آمدم و چون به «پل» رسيدم جمعيّت انبوهى را ديدم كه در نقطهاى گرد آمده، مىگويند: «ابن الرّضا «٢» از مدينه آمده است». سپس آن حضرت را ديدم كه از «پل» عبور كرد و- در حالى كه جمعيّت، پيشاپيش و پشت سر او در حركت بودند- وارد خانه «خزيمة بن حازم» شد. «٣» اسحاق بن ابراهيم در گفتگويى با يحيى بن هرثمه سفارش امام هادى عليه السلام را به وى كرد و گفت: «اين مرد، فرزند رسول خداست، و متوكّل كسى است كه تو مىدانى و بهتر مىشناسى. بنابر اين چنانچه متوكّل را بر كشتن او ترغيب كنى بدون شك رسول خدا صلى الله عليه و آله دشمن تو خواهد بود.» يحيى در پاسخ گفت: «سوگند به خدا، جز خوبى چيز ديگرى از او سراغ ندارم.» «٤»