تاريخ زندگانى امام هادى(ع) - رفیعی، علی - الصفحة ١٦٥
شد؟ اينك بدين بيابان بنگر، كجاست آن كس كه در اين مكان بميرد تا خدا آن را قبر قرار دهد؟» به كاتب گفتم: آيا اين سخن (و اعتقاد) شماست؟ گفت: آرى. گفتم: مرد خارجى راست مىگويد: چه كسى در اين بيابان وسيع خواهد مرد تا خداوند آن را پر از قبر كند؟ و ساعتى بر اين گفتار خنديدم؛ بگونهاى كه «كاتب» شرمنده و خوار شد.
هنگامى كه وارد مدينه شديم نزد «على بن محمّد» رفته نامه متوكّل را به او تسليم كرديم.
امام عليه السلام نامه را خواند و اعلام آمادگى كرد. چون روز بعد به محضرش رسيديم، با آن كه فصل تموز و هوا در نهايت گرمى بود امام عليه السلام خيّاطى را مأمور كرد تا به كمك تعداد ديگرى از خيّاطان براى او و خدمتكارانش از پارچههاى ضخيم، «خِفْتان» «١» بدوزند و تا فردا صبح آماده كنند.
من از اين اقدام امام عليه السلام شگفت زده شدم و با خود گفتم: در فصل تموز و گرماى شديد حجاز و در حاى كه فاصله ميان حجاز و عراق ده روز راه است، اين لباسها را به چه منظور تهيّه مىكند!؟ اين مردى است كه سفر نكرده و فكر مىكند در هر سفرى انسان نيازمند چنين لباسهايى است و شگفت از شيعيان است كه با اين درك، چگونه او را پيشواى خود مىپندارند! چون زمان حركت فرا رسيد امام عليه السلام به خدمتكارانش دستور داد كه لباس گرم همراه خود بردارند. تعجّب من بيشتر شد و با خو تاريخ زندگانى امام هادى(ع) ١٧٠ امام هادى عليه السلام در«عسكر» ص : ١٦٩ د گفتم: او مىپندارد كه در بين راه، زمستان به سراغ ما خواهد آمد كه اين چنين توصيهاى مىكند.
از مدينه خارج شديم. هنگامى كه به جايگاه مناظره رسيديم، ناگهان ابر تيرهاى پديدار و در پى آن، رعد و برق آغاز شد، و چون بر بالاى سر ما قرار گرفت تگرگهاى درشتى مانند سنگ بر سر ما ريخت. امام عليه السلام و خدمتكارانش «خفتان» را بر خود پيچيده و لباسهاى