تاريخ زندگانى امام سجاد(ع) - رفیعی، علی - الصفحة ٧٦
الف- امام حسين در روز ششم محرم در برابر سپاهيان دشمن قرار گرفت و از آنان پرسيد:
- شما را به خدا، آيا مرا مى شناسيد؟
- آرى، تو دختر زاده و فرزند رسول خدايى.
- شما را به خدا، آيا مى دانيد جدّ من رسول خداست؟
- آرى به خدا.
- شما را به خدا، آيا مى دانيد پدرم على بن ابيطالب است؟
- آرى به خدا.
- شما را به خدا، آيا مى دانيد مادرم فاطمه زهرا، دختر محمد مصطفى است؟
- آرى به خدا.
- - پس به چه جهت ريختن خون مرا حلال مىشمريد؟
- همه آنچه گفتى مىدانيم و تا از تشنگى مرگ را نچشى، تو را رها نخواهيم كرد. «١» ب- وقتى حامل سر مقدس امام حسين عليه السلام به مجلس يزيد وارد شد گفت:
اوُفررَ ركابى فضّةً و ذَهَباً انَا قَتَلْتُ السَيِّدَ المُحَجَّبَا قَتَلْتُ خَيْرَ النَّاسِ امّاً وَ اباً وَخَيْرَهُمْ اذْيَنسُبُون نَسَباً ركابم را پر از طلا و نقره كن كه من آقاى محجّب را كُشتم.
بهترين مردم از حيث پدر و مادر را كشتم و بهترين آنان هرگاه كه نسب خود را معرفى كنند.
يزيد به او گفت:
«تو كه مى دانستى او بهترين مردم است، چرا او را كشتى؟» گفت:
«مىخواستم به پاداش تو برسم.» يزيد هم دستور داد آن بدبخت را به جهنم فرستادند. «٢» و امّا وضعيت فرهنگى