تعاليم قرآن (ج2)

تعاليم قرآن (ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٧

سرسخت‌ترين دشمنان از آنان ياد شده است. كثرت آيات و روايات در مورد منافقان، بيانگر خطرناك‌بودن اين گروه است.
امام خمينى (ره) در اين مورد مى‌فرمايد: «مسأله منافقين را پيامبر اسلام (ص) هم نمى‌توانست حل بكند، حضرت امير (ع) هم گرفتار اينها بود و نمى‌توانست حل بكند، حلّش مشكل است.» «١» تاريخچه نفاق‌ مسأله نفاق از همان اوايل هجرت رسول خدا (ص) به مدينه دربين برخى از مسلمانان ظاهر شد و پس از آن به شكل يك جريان به سركردگى عبداللّه بن ابى ادامه يافت و تعدادشان در جنگ احُد حدود يك سوّم مسلمانان بود. البته قبل از هجرت نيز كسانى بوده‌اند كه بظاهر اسلام آورده و ايمان آنان واقعى نبوده است، امّا پيدايش نفاق به شكل يك جريان، پس از هجرت بود. آنان بر ضد پيامبر (ص) و مسلمانان تبليغات سوء مى‌كردند، از جمله مى‌گفتند: به آنها كمك اقتصادى نكنيد تا از اطراف پيامبر (ص) پراكنده شوند.
خداوند درپاسخ فرمود: گنجينه‌هاى زمين وآسمان از آنِ‌خداست، ليكن‌منافقان نمى‌فهمند. «٢» در جاى ديگر هنگام بازگشت از غزوه بنى‌مصطلق، سركرده منافقان در نزاعى كه بين بعضى از مهاجران و انصار رخ داد، گفت: اگر به مدينه بازگشتيم عزيزتر، ذليلتر را اخراج خواهد كرد.
منظورش از عزيزتر خودش و از ذليلتر، پيامبر (ص) بود. خداوند در پاسخ او فرمود: عزّت از آنِ خدا، پيامبر (ص) و مؤمنان است؛ امّا منافقان نمى‌دانند. «٣» سرانجام، پس از نزول اين آيات، منافقان و سركرده آنان رسوا شدند و چند روزى نگذشت كه عبداللّه بن ابى بيمار شد و مُرد.
گفتنى است كه با مرگ او نفاق از بين نرفت و تا هنگام وفات پيامبر (ص) ردّ پاى منافقان آشكار بود و در جريان جنگ تبوك و مسجد ضرار و غير آن، دست پنهان منافقان‌