ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٢ - در معبد آزادگى
شعر و ادب
سفر به آفتاب
خانه به دوش زمينم
و سفر به آفتاب
راه جاويد اولين و آخرين انسان است
فرشتهها آمدهاند
و پايان تكامل
يعنى رسيدن به نَفَسهاى خدا
از فردا- بلنداى دستانشان-
شاخههاى درختان است
و من ميوه نوپاى آفرينش
كه براى وداع با زمين
از شاخهها بالا مىروم
و رسيدن به نَفَسهاى خدا
مرا به بار مىنشاند
آفتاب پيكرم را در خود مىفشارد
و اوّلين و آخرين انسان
به نَفَسهاى خدا مىانديشد
كه به جهان
تكامل مىدهد.
مرجان پورسليم
تغزّل خونين
|
يخچال آب سرد پر از يخ |
لم داده بود كُنج خيابان |
|
|
ره مىسپرد تشنه و خسته |
شاعر قدمزنان و پريشان |
|
|
شاعر ميان قحطى مضمون |
گويا رسيده بود به بنبست |
|
|
يخچال آب سرد به او داد |
يك كاسه طلايى و ... يك دست |
|
|
سر زد ميان آينه آب |
يك صيد دست و پا زده در خون |
|
|
يك كشتى نشسته به صحرا |
يك كشته فتاده به هامون |
|
|
گل كرد يك تغزّل خونين |
مثل عطش ميان دو لبهاش |
|
|
آن كاسه طلايى ... يك دست |
شد آفتاب روشن شبهاش |
|
|
ره مىسپرد تشنهتر از پيش |
شاعر ميان نمنم باران |
|
|
يخچال آب سرد پر از يخ |
لم داده بود كنج خيابان ... |