ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - صلح
شهر باقى است از اين قبيل سرزمينهاست. اين قريه بسيار قديمى است و جمعى از بزرگان به آنجا منسوبند. مرحوم اقبال آشتيانى، قاسم دولابى از قدماى عرفا (م ٣١٦ ق)، ابواسحاق دولابى و ابوبشر محمّد بن احمد دولابى رازى (م ٢٤٤ تا ٣٢٠ ق) صاحب كتاب «الكُنى و الاسماء» را از آنان بر مىشمارد و مىنويسد: «قريه دولاب حاليّه واقع در شرقِ تهران دست كم از اواخر قرن دوم هجرى، يعنى از حدود هزار و دويست سال قبل به همين اسم و در همين مكان وجود داشته است».[١]
پدر بزرگوار مرحوم حاج آقاى دولابى، بزرگ و معتمد محل بوده و درِ خانه ايشان همواره به روى نيازمندان باز و پيوسته ميزبان علما و برجستگان آن سامان بوده است.
يكى از شاگردان و ارادتمندانِ استاد، شرح سيروسلوك ايشان را از زبان ايشان چنين آورده است:
«در ايّام جوانى همراه پدرم به نجف اشرف مشرّف شده بودم. در آن زمان به شدّت تشنه علوم و معارف دينى بوده و با تمام وجود خواستار اين بودم كه در نجف بمانم و در حوزه تحصيل كنم، ولى پدرم كه مُسن بود و از طرفى جز من پسرى كه بتواند در كارها به او كمك كند، نداشت با ماندن من در نجف موافق نبود. در حرم اميرمؤمنان (ع) به آن حضرت التماس مىكردم كه ترتيبى دهند در نجف بمانم و درس بخوانم. به همين دليل آنقدر سينهام را به ضريحِ حضرت فشار مىدادم و مىماليدم كه تمام سينهام زخم شده بود با خود مىگفتم: «يا در نجف مىمانم و درس مىخوانم يا اگر مجبور به بازگشت شوم همين جا مىميرم».
با علماى نجف كه مشكلم را در ميان نهادم تا مُجوّزى براى ماندنِ در نجف بگيرم، به من گفتند: «وظيفه تو اين است كه رضايت پدر را تأمين كرده، براى كمك او به ايران بازگردى».
در نتيجه، نه التماسهايم به حضرتِ امير كارى از پيش بُرد و نه متوسّل شدنم به علما مرا به خواستهام رساند. تا اينكه با همان حالِ ملتهب، همراه پدر به كربلا مشرّف شديم.
در حرمِ حضرت اباعبدالله (ع)- بالا سر ضريح- همه چيز حل شد و هر چه را خواستم به من عنايت كردند؛ به طورى كه هنگام مراجعت- حتّى جلوتر از پدرم- بدون هيچ گونه ناراحتى به راه افتادم و به ايران بازگشتم.
در ايران اوّلين كسانى كه براى ديدنِ من به عنوان زائر عتبات به منزل ما آمدند؛ دو نفر سيّد بودند. آنها را به اتاق راهنمايى كردم و خودم براى وسايل پذيرايى رفتم، وقتى داشتم به اتاق برمىگشتم؛ جلوى درِ اتاق، پردهها كنار رفت و حالتِ مكاشفهاى به من دست داد در حالى كه سفره به دستم بود حدود بيست دقيقه در جاى خود ثابت ماندم. ديدم بالاى سرِ ضريحِ امام حسين (ع) هستم و به من حالى كردند آنچه را مىخواستى از حالا به بعد تحويل بگير! آن دو سيّد با يكديگر صحبت مىكردند و مىگفتند: «او در حال خَلْسه است».
از همانجا شروع شد. آن اتاق شد بالاى سر ضريح حضرت و تا سى سال عزاخانه اباعبدالله (ع) بود. اشخاصى كه آنجا مىآمدند بى آنكه لازم باشد كسى ذكر مصيبت كند، مىگريستند. در اثر عنايات حضرت اباعبدالله (ع) كار به گونهاى بود كه خيلى از بزرگان مثل مرحوم حاج ملّا آقا جان [زنجانى]، مرحوم آيتالله شيخ محمّد تقى بافقى، مرحوم آيتالله شاهآبادى، بدون اينكه من به دنبال آنها بروم و از آنها التماس و درخواست كنم، با علاقه خودشان به آنجا مىآمدند.
غير از آن مكاشفه، به ترتيب به چهار نفر برخوردم كه مرا دست به دست به يكديگر تحويل دادند. اوّلين فرد [مرحوم] آيتالله سيّد محمّد شريف شيرازى بود. همراه او بودم تا اينكه مرحوم شد.
وقتى جنازه او را به حضرت عبدالعظيم (ع) برديم [مرحوم] آيتالله شيخ محمّد تقى بافقى آمد و بر او نماز خواند. [وقتى] ديدم شيخ، هم بر [استاد] عزيزم نماز خواند و هم از مرحوم شيرازى قشنگتر است، جذب او شدم، به گونهاى كه حتّى همراهِ جنازه به قم هم نرفتم. خانه شيخ را پيدا كردم و از آن پس با شيخ محمّد تقى بافقى (ره) مرتبط بودم، تا اينكه او هم مرا تحويل آيتالله شيخ غلامعلى قمى ملّقب به تنوماسى داد. من هم كه او را قشنگتر ديدم از آن پس همراه وى بودم. در همين ايّام با آيتالله شاهآبادى (ره)- استاد عرفان حضرت امام خمينى (ره)- آشنا و دوست شدم و با وى نيز ارتباط داشتم تا اينكه بالاخره به نفر چهارم [آيتالله محمّد جواد انصارى همدانى] كه «شخص و طريق» بود، برخوردم. او با ديگران متفاوت بود. چنين كسى از پوسته بشرى خارج شده و آزاد است و هر ساعتى در جايى از عالم است. او در وادى توحيد به سر مىبرد. يك استوانه نور است كه از عرش تا طبقات زمين امتداد دارد و نور همه اهل بيت (ع) در آن ميله نور قابل وصول است.
اوّل، اهلِ عبادت، مسجد رفتن، محراب ساختن و امامت جماعت، بودم. بعد اهلِ توسّل به اهل بيت (ع)، گريه و عزادارى و اقامه مجالس اهل بيت (ع) شدم. تا اينكه در پايان به «شخص» برخوردم و به او دل دادم و از وادى توحيد سر درآوردم. خداوند لطف فرمود و در هر يك از اين كلاسها افراد برجسته و ممتاز آن كلاس را به من نشان داد؛ ولى كارى كرد كه هيچ جا متوقّف نشدم بلكه تماشا كردم و بهره بردم و عبور كردم تا اينكه به وادى توحيد رسيدم. در طول اين دوران هميشه يكّهشناس بودم و به هر كس كه دل مىدادم خودم و زندگى و خانوادهام را قربان او مىكردم تا اينكه خود او مرا به بعدى تحويل مىداد و من كه وى را بالاتر از قبلى مىديدم از آن پس دورِ او مىگشتم. به هر تقدير همه عناياتى كه به من شد از بركاتِ امام حسين (ع) بود.
|
من به سر منزل عنقا نه خودم بردم راه |
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم[٢] |