ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - ابدال بى بديل
لعن و صد سلام آن را سوار بر ماشين بگويم، و وقتى هم كه به مدرسه رسيدم دعاى علقمه و نماز زيارت را بخوانم. همچنين با خداى عزّوجلّ عهد بستم كه هيچ گناهى مرتكب نشوم، به خصوص مواظب چشم خويش باشم كه عمداً به نامحرم نگاه نكنم.
هيچ كس جز خداى سبحان از سرّ و عهد من آگاه نبود و آرزويم ديدن حضرت حجّت (ع) و برآورده شدن حاجتهايم بود.
چهل روز گذشت، روز چهلم خيلى اميدوار بودم و آن روز، اتفاقاً مصادف با جمعه بود. آن روز وقتى به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) رسيدم، حال خوشى داشتم. مدتى هم در حرم ماندم ولى هر چه نگاه كردم به مراد خود نرسيدم. به مدرسه برگشتم و وارد مدرسه شده، در را بستم و چون روز جمعه بود، خادم مدرسه هم به منزل خويش رفته بود و هيچ كس در مدرسه نبود. هوا گرم بود و لذا روى پشتبام رفته، مشغول خواندن دعاى علقمه و نماز زيارت عاشورا شدم، و با حالت انكسار قلب و دل شكسته سر بر سجده گزاردم. و دعاى «الهى قلبى محجوب و ...» را با حال زمزمه مىكردم كه، صدايى از داخل حياط مدرسه شنيدم: آشيخ على، آشيخ على ... پيش خود حدس زدم كه شايد يكى از مغازهداران همسايه مدرسه است كه نياز به استخاره دارد، غافل از آنكه روز جمعه بود و مغازه داران تعطيل؛ به علاوه من در مدرسه را هم بسته بودم و هيچ كس حتّى خادم در مدرسه نبود.
با اين حال نگاهى به پايين كردم، و جوانى را ديدم با حدود سى سال سن كه پالتويى پوشيده، كلاه يمانى بر سر، داراى محاسنى متوسط بود، در حاليكه مؤدّب به طرف پشت بام نگاه مىكرد. گفتم: چه كار داريد؟ فرمود: اگر ممكن است پايين بياييد با شما كارى دارم. پايين رفتم و ناراحت از اين بودم كه مزاحمى پيدا شد و حال معنوى و خوش ما را گرفت. سلام كرده، گفتم: بفرماييد. فرمود، حضرت حجّت (ع) مرا فرستاده تا جواب مطالب و خواستههاى شما را بيان كنم. مرا ترس گرفت و لرزيدم، سپس گفتم اگر حضرت شما را فرستادهاند شما بايد حاجات مرا بدانيد. فرمودند: مىدانم. گفتم بفرماييد؛ ايشان شروع به بيان تمام خواستههاى من كرد و نيز هدف مرا از توسلات و اينكه گرفتارىهاى من چه هست و هر كدام چه موقعى برطرف مىشود را به من فرمود. سؤالاتى هم كردم كه جواب آنها را مشروحاً بيان نمود. تا اينكه از حالات خصوصى حضرت امامعصر (ع) پرسيدم، ديدم از جواب دادن امتناع ورزيد و گويا اجازه نداشت جواب دهد. لذا فرمودند حرف خودت را بزن و سؤال كن. ايشان را دعوت به آمدن به حجره كردم، نپذيرفتند و متوجه شدم كه روزه است. گفتم مىشود بار ديگر خدمت شما برسم، قدرى به طرف قبله نگاه كرده، سپس فرمودند: «روز دوشنبه، ساعت ده صبح». پس از آن خداحافظى كردند و به طرف دالان مدرسه رفتند. من هم ايشان را بدرقه مىكردم كه ناگهان متوجه شدم همين طور كه در دالان مدرسه جلو چشمم بودند، غايب شدند و از در مدرسه بيرون نرفتند. تازه يادم آمد كه در مدرسه بسته است و ايشان از در بسته وارد مدرسه شده بودند. بازگشتم درحالى كه از خبرهايى كه نسبت به برآورده شدن حوائجم داده بود بسيار شاد بودم و گويا ديگر هيچ غم و غصه ديگرى نداشتم جز آنكه از كنار آن جوان مفارقت كرده بودم ولى در عين حال خوشحال از وعده ديدار در روز دوشنبه بودم.
روز دوشنبه، ميوه تهيه كرده، چايى درست نمودم، درست سر ساعت ده وارد مدرسه شدند و داخل حجره لب تخت نشستند. سؤالاتم را كه از قبل نوشته بودم پرسيدم و ايشان كاملًا جواب مىدادند مگر آنچه راجع به زندگى خصوصى حضرت بقيةالله- ارواحنا فداه- بود كه عذر مىآوردند. گفتم: آيا مىشود بار ديگر خدمت شما برسم؟ فرمودند: «اگر اجازه بدهند». و سپس تشريف بردند.
و شش ماه گذشت و حال من بهتر و كارهايم همانگونه كه پيشبينى شده بود اصلاح شد. مرتب در فكر آن جواب و لذت مجالست با او بودم. تا اينكه روز جمعهاى به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) رفته بودم كه آن جوان را در حرم مطهر در حالى كه كنار ضريح ايستاده، دستهايش در شبكههاى ضريح بود و اشك مىريخت، ديدم. رفتم جلو و از كنار صورت نگاه كردم، و متوجه شدم خود ايشان هستند. به ذهنم خطور كرد كه مخفيانه دنبال ايشان رفته، آدرس منزل ايشان را ياد بگيرم تا بلكه بتوانم با او ارتباطى برقرار كرده، از محضرش استفاده ببرم.
لذا صبر كردم تا بعد از اتمام زيارت، بيرون رفتند و سوار اتوبوس ميدان شوش شدند. من هم يك سوارى درست كرايه كردم و پنج تومان- يعنى دو برابر كرايه معمول- به او دادم و گفتم: دنبال اين اتوبوس با ملايمت برو تا اينكه در ميدان شوش پياده و سوار اتوبوس توپخانه شدند پنج تومان ديگر به راننده سوارى دادم كه دنبال اتوبوس دوم برود تا آنكه در ميدان پياده شدند و به طرف چهار راه حسنآباد رفتند. وارد كوچه سمت راست نرسيده به ميدان شدند، داخل كوچه از مسجد رد شدند و به خانهاى رفتند. نگاه كردم، در همسايگى مسجد يك بقالى وجود داشت. از او سؤال كردم شما افراد اين كوچه را مىشناسيد؟ گفت: من چهل سال است كاسب اين محل هستم و همه را مىشناسم. گفتم: اين خانه از كيست؟ گفت: مردى است كه آن منزل را اجاره كرده و دكّان كوچكى هم كه در مقابل آن خانه است، متعلّق به اوست و در آن مغازه سقط فروشى دارد. گفتم آن جوان كيست؟ گفت مرد عجيبى است، بر روى شيشه در مغازه نوشته: «با كودك و زن بدحجاب معامله نمىكنم» و هميشه در مغازه كه نشسته، در قرآن نگاه مىكند و اجناس مغازه او هم هميشه از قبل آماده است، به طورى كه اگر من صبح زود هم جنس بياورم مىبينم كه اجناس مغازه او زودتر از من آماده است و نمىدانم چگونه اين اجناس براى او آورده مىشود؟ در حالىكه من او را در ميدان بار نمىبينم ولى ميوه او قبلًا در مغازهاش نهاده شده است.
پرسيدم آيا متأهل است؟ گفت: گاهى بچه پسرى از خانه بيرون مىآيد و به مغازه مىرود و دو مرتبه داخل منزل مىشود. روزهاى جمعه را هم تعطيل مىكند. من خوشحال