ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - حنظل شيرين
چشم خودمان ديده بوديم آنقدر بىمنهرى كردند كه به كلى فراموشمان شد. سالها گذشت و ما بزرگ شديم. من شغل مكارى پيشه كردم تا هر چه بيشتر زائران سامرا را آزار دهم و ... اين ما را مايه قرب به خدا مىدانستم تا ديروز كه شما مرا آزرديد ...
ابن حارث و ابن عرفه با آنچه از محمود شنيده بودند، متعجب به دهانش چشم دوختند و ابنالسهيلى گفت: نكند تو شكايتى كردى و ....
محمودگفت: من از كار شما ديشب سخت دلم گرفته بود با خدا عه كرديم كه اگر شما راست يم گوييد، حقانيت دين شما را با علامتى به من نشان دهد و اگر من بر حقم بر من ثابت كند ... همين عهد باعث شد كه من خوابى ببينم كه مرا به اينجا كشاند.
محمود سكوت كرد و همه به هم نگاه كردند. محمود با نهايت صداقت حرف مىزد و جاى هيچ شبههاى در دل آنها باقى نمىگذاشت. ابن عرفه كه خيلى جا خوردذه بود دست او را گرفت و گفت: خوابت را دقيق و مو به مو برايمان بگو.
محمود نشست و آنها دورش حلقه زدند و او گفت: من ... من بهشت را در خواب ديدم و درختانى بسيار زيبا و سبز و ميوههايى كه بر آن درختان بود، از جنس ميوههاى دنيايى نبود. شاخههاى اين درختان سرازير بود و ريشه ها به سمت بالا رفته بودند و نهرهايى مىآشاميدند. اما من قادر به خوردن و آشاميدن نبودم. هر وقت به سمت ميوه ها مىرفتم شاخهاى پر از ميوه از دسترسم دور مىشدند و چون مىخواستم آب بنوشم، آب فرو مىرفت و دست من به آن نمىرسيد. به آن جماعت گفتم: چرا شما مىتوانيد بخوريد و بياشاميد اما من نمى توانم؟ گفتند: تو هنوز به نزد ما نيامدهاى. در همين حال بودم كه ناگهان ديدم همهمهاى برپا شد و زمزمه پيچيد كه: خاتون ما فطامه زهراست كه مىآيد. سربلند كردم و ديدم ملائكه در بهترين صورت فوج فوج از هوا به زمين فرود مىآيند. و آن حضرت را احاطه مىكنند. چون آن حضرت به نزديك من رسيد، ديدم همان سوارى كه مرا در كودكى آن حنظل شيرين را به ما داد و ما را نجات بخشيد رو به روى فاطمه زهرا ايستاده. او را شناختم و آن خاطره در ذهنم زنده شد و شنيدم كه اطرافيانش مىگويند: اين مهدى قائم منتظر است. همه برخاسته و ... برفاطمه زهرا سلام كردند. من همك برخاستم و گفتم: سلام بر دختر رسول خدا. فرمود: سلام بر تو اى محمود. تو همان كسى هستى كه اين فرزند من تو زا عطش نجات داد؟ گفتم: بله سيده من! فرمود: اگر به شيعيان پيوستى رستگار شدى، گفتم: من به شيعيان تو پيوستم و به امامت فرزندان تو در گذشته و آنها كه باقى هستند اقرار مىكند. فرمود: پس بر تو بشارت باد كه رستگار شدى.
من از خواب بيدار شدم در حالى كه به صداى بلند گريه مىكردم و حالم دگرگون بود. دوستانم كه مىدانستند شما مرا آزرده ايد، گمان كردند كه گريه و بىقرارى من به خاطر آزار شماست. به خدا قسم خوردند كه انتقام مرا از همه رافضيان بگيرند و من سكوت كردم و از آنچه ديده بودم به آنها حرفى نزدم و حالا آمدهام تا به من احكام شريعت بياموزيد. مىخواهم به شما بپيوندم.
ابنعرفه گفت: اگكر حقيقتاً آنچه گفتى راست باشد، بايد با ما بيايى. شيعه شدن كه به اين راحتى نيست. ما راهى روضه مقدسه امام موسى كاظم (ع) هستيم. با ما بيا تا آنجا تو را شيعه كنيم.
محمود با اطمينان از جا برخاست و بر دست آنها بوسه زد. همه با تعجب از اين كار او به هم نگاه كردند. و او بى آنكه حرف ديگرى بزند، بارهاى آنها را برداشت و بر روى حيوانها گذاشت و آماده حركت شدند. ابن حارث آهسته كنار گوش ابن عرفه گفت: اگر حرفهايش راستا باشد، مورد عنايت قرار گرفته است.
\*\*\*
با ورود قافله كوچك زائران به روضه مقدس، همه پياده شدند و از چاه آب كشيدند و وضو گرفتند و به سوى مردم رفتند. تمام وجود محمود از شوعى غريب مىلرزيد و در درونش احساس نشاط مىكرد. خدام حرم به استقبال زائران آمدند. در ميان آنها سيد علوى بود كه سن و سالش نشان مىداد بزرگ خدام است.
ابن حارث جلو رفت و سلام كرد و گفت: بگوييد در روضه مقدس را باز كنند تا ما به زيارت سيد و مولايمان برويم.
سيد علوى گفت: خوش آمديد، به روى چشم. اما در ميان شما جوانى است كه مىخواهد شيعه شود.
همه تعجب كردند: شما از كجا مىدانيد؟
سيد گفت: من او را ديشب در خواب ديدم كه در پيش روى سيده من فاطمه زهرا (س) ايستاده بود و آن مكرمه به من فرمود: فردا اين فرد به نزد تو مىآيد و اراده كرده شيعه شود. در را پيش از هركس ابتدا به روى او باز كن. من اگر او راببينم مى شناسم. ابن حارث گفت: در چهره ما نگاه كن، ببين آن مرد را مىشناسى.
سيد علوى قدمى جلو گذاشت، چهره ابن حارث و همراهانش را به دقت نگاه كرد و با ديدن محمود كه پشت سر بقيه ايستاده بود، گفت: اله اكبر. به خدا قسم همين مرد بود ...
من ديشب او را در خواب ديدم.
جلو رفت و دست محمود را گرفت و با محبت او را بوشيد. ابن حارث لبخندى زد و گفت: سيد به خدا قسم راست گفتى. اين مرد هم ديشب خوابى ديده كه باعث سعادت و رستگارى اوست. همه يك به يك محمود را در آغوش گرفته و بوسيدند و او در حالى كه چشمانش پر از اشك بود، ناباورانه در پاسخ اينهمه