ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٤ - حنظل شيرين
روى خاك گذاشته بود. احساس مىكرد مرگ به او نزديك شده و ديگر تحمل تشنگى را ندارد و تا ساعتى ديگر هر دو در بيابان مىميرند و شب طعمه حيوانات درنده مىشوند و پدر و مادرشان هرگز نمىفهمند چه بلايى بر سر آنها آمده؛ دلش براى مادرش مىسوخت وتصور گريهها و بيقرارىهاى مادر عذابش مىداد. دلش براى احمد هم مىسوخت او حداقل خواهرى داشت تا دل مادر و پدر بعد از مرگ او به دخترشان خوش باشد، اما احمد تنها فرزند پدر و مادرش بود و حالا معصومانه سرش را روى خاك گذاشته بود و منتظر مرگ بود ....
ديگر نفس هر دو به شماره افتاده بود و خاك زير صورتشان از قطرههاى اشكشان گل شده بود كه ناگهان صداى پاى سوارى سكوت وهمآلود دشت را شكست. سوارى بر يك اسب سفيد، به سرعت به سمت آنها مىتاخت. دل محمود از شادى فرو ريخت و بارقه اميدى در چشمانش درخشيد. اما قدرت سر بلند كردن نداشت. احمد هم با شنيدن صداى پاى اسب جان گرفت. اما نتوانست عكس العملى نشان دهد. اسب سوار كه مردى ميانسال با لباس سفيد عربى بود، گويى اصلا" آن دو را بر روى خاك نديده، كنارشان از اسب به زير آمد. فرش كوچك و لطيفى را از روى زين اسب برداشت و روى زمين انداخت. با پهن كردن آن فرش، بوى عطرى عجيب در هوا پيچيد. سوار هنوز فرش را كاملا" صاف و مرتب نكرده بود كه سوار ديگرى رسيد. اسب او قرمز و راهوار بود و سوارش جامهاى سفيد پوشيده بود. جوانتر از سوار اولى بود و عمامهاى بر سر داشت كه دو بال آن را از روى شانهها يش پايين انداخته بود و نيزهاى در دست داشت. او هم نسبت به بچهها عكس العملى نشان نداد. پياده شد و هر دو روى فرش به نماز ايستادند. نمازشان را كه خواندند سوار دوم براى تعقيب نماز، نشست و مشغول ذكر شد. بچهها بدون هيچ حركتى، در همان حالت كه افتاده بودند، آنها را نگاه مىكردند. سوار كه ذكرش تمام شد روبرگرداند و فرمود: محمود!.
محمود سر بلند كرده و با زحمت و ضعف گفت: بله آقا!
فرمود: نزديك من بيا.
محمود آهسته گفت: نمىتوانم. آنقدر تشنهام كه قدرت حركت ندارم.
فرمود: باكى بر تو نيست.
محمود حس كرد با اين حرف سوار، مىتواند حركت كند. به همان حالت، سينه خيز خودش را روى خاك كشيد و جلوتر رفت. سوار، دست خود را بر صورت و سينه محمود كشيد.
دست لطيف و مهربان او، همه خستگى، عطش، ترس و رنج را يك جا از وجود محمود برد.
حس كرد دهانش اصلًا خشك نيست و زبانش به راحتى در دهان مىچرخد و از آن همه رنج و عذاب چند دقيقه قبل، هيچ اثرى نيست.
فرمود: برخيز! يكى از اين حنظلها را براى من بياور.
محمود از جا بلند شد. در بين بوتهها، حنظل بسيار بود. حنظلى برداشت و به دست سوار داد.
سوار حنظل را گرفت و به دو نيم كرد و نيمى به محمود داد و فرمود: بخور.
محمود نيمه حنظل را گرفت. جرأت نكرد مخالفتى كند. اما خوب مىدانست حنظل چقدر تلخ است. فكر كرد اين سوار كه او را به راحتى از آن همه درد و عذاب نجات داده شايد منظورش اين است كه خوردن حنظل به معناى صبر و تحمل در بيابان است. با احتياط، حنظل را به دهانش نزديك كرد. اما همين كه زبانش را به آن زد و مزه آن را چشيد، متوجه شد آن حنظل از عسل شيرينتر، از يخ، خنكتر و از مشك خوش بوتر است. با ولع، آن را خورد و با خوردن آن حس كرد تشنگى و گرسنگى اش به كلى رفع شد.
سوار فرمود: دوستت را صدا كن، بگو بيايد.
محمود تازه به ياد احمد افتاد كه هنوز با همان ضعف، روى شنهاى بيابان افتاده بود و شاهد آنها بود.
محمود جلو رفت و گفت: احمد بلند شو، آقا با تو كار دارد.
احمد به زحمت گفت: نمى توانم حركت كنم. قدرت ندارم.
سوار فرمود: برخيز بر تو باكى نيست.
احمد سينه خيز به سمت سوار رفت و سوار همانطور كه دستش را بر روى صورت و سينه محمود كشيده بود، بر سينه و صورت و دهان احمد كشيد و احمد يكباره احساس آرامش و