ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٨ - خضر (ع) و موسى (ع)
برديم و استراحت كرديم من در آنجا فراموش كردم جريان ماهى را بازگو كنم اين شيطان بود كه ياد آن را از خاطر من برد و ماهى بهطرز شگفتانگيزى راه خود را در پيش گرفت.
موسى گفت: اين، همانجاست كه ما مىخواستيم و آنها در حالىكه جاى قدمهاى خود را دنبال مىكردند، باز گشتند.
در آنجا، بندهاى از بندگان ما را يافتند كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوى خود، علم فراوانى به او تعليم داده بوديم.
موسى به او گفت: آيا اجازه مىدهى من با تو همسفر شوم تا از آنچه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى؟
خضر گفت: تو هرگز نمىتوانى با من شكيبايى كنى.
و چگونه مىتوانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى، شكيبا باشى؟
موسى گفت: انشاء الله مرا شكيبا خواهى يافت و در هيچ كارى مخالفت فرمان تو نخواهم كرد.
خضر گفت: پس اگر مىخواهى به دنبال من بيايى از هيچ چيز سؤال مكن تا خودم آن را به موقع به تو باز گويم.
آنها به راه افتادند تا اينكه سوار كشتى شدند و او كشتى را سوراخ كرد، موسى گفت:
آيا آن را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى، راستى! چه كار بدى انجام دادى؟
خضر گفت: نگفتم تو هرگز نمىتوانى با من شكيبايى كنى؟
موسى گفت: مرا به خاطر اين فراموشكارى مؤاخذه مكن و بر من به خاطر اين امر سخت مگير.
باز به راه خود ادامه دادند تا اينكه كودكى را ديدند و خضر آن كودك را كشت.
موسى گفت: آيا انسان پاكى را بىآنكه قتلى كرده باشد، كشتى؟ به راستى كار منكر و زشتى انجام دادى.
خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانايى ندارى با من صبر كنى؟
موسى گفت: اگر بعد از اين درباره چيزى از تو سؤال كردم ديگر با من مصاحبت نكن. چرا كه از ناحيه من ديگر معذور خواهى بود.
باز به راه خود ادامه دادند تا به قريهاى رسيدند از اهل آن قريه خواستند كه به آنها غذا دهند؛ ولى آنها از مهمان كردنشان خوددارى نمودند؛ با اين حال آنها در آنجا ديوارى را كه در حال فرو ريختن بود، از نو بر پا كردند. موسى گفت: لااقل مىخواستى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى؟
او گفت: وقت جدايى من و تو فرا رسيده است؛ امّا به زودى سرّ آنچه را كه نتوانستى در برابر آن صبر كنى براى تو بازگو مىكنم.
امّا آن كشتى، متعلّق به گروهى از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مىكردند و مىخواستم آن را معيوب كنم؛ زيرا پشت سر آنها پادشاهى ستمگر بود كه هر كشتى را از روى غصب، مىگرفت.
و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند، ما نخواستيم او آنها را به طغيان و كفر وا دارد.
ما از خداوند خواستيم تا فرزند پاكتر و پر محبّتترى به جاى او، به آنها بدهد.
و امّا آن ديوار، متعلّق به دو نوجوان يتيم در آن شهر بود و زير آن گنجى متعلّق به آنها وجود داشت و پدرشان مرد صالحى بود. پروردگار تو مىخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را بيرون بياورند، اين رحمتى از پروردگارت بود، من به دستور خود اين كار را نكردم و اين بود سرّ كارهايى كه توانايى شكيبايى در برابر آنها نداشتى.[١]
همان طور كه مىبينيم از اين پيامبر با تعبير «بندهاى از بندگان ما» ياد شده كه حاكى از مقام فوق العادّه اوست. همچنين علم لدنى او با بيان مصداقهايى براى موسى و ديگران به نمايش گذاشته شده است. به استناد اين آيات در ادبيات ما و به خصوص اشعار حافظ از خضر با تعبير استاد ياد شده است.