ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - مهمان ماه
مهمان ماه
حميدرضا شكارسرى
مشترى كه با موهاى مرتّب و برّاق از مغازه خارج شد، طبق معمول جارو و خاكانداز را برداشتم و مشغول تميز كردن كف دكّان شدم. بعد با دستمالى خيس صندلىها را برق مىانداختم كه ناگهان كتابى توجّهم را جلب كرد. «در كوچه باغهاى نيشابور» و يكى از شعرهاى اين كتاب تا مدّتها رهايم نكرد. آن مشترى هرگز براى بردن كتابش برنگشت و من در كوچه باغ نيشابور مشغول گشت و گذار بودم. به خصوص همان شعر كه: «به كجا چنين شتابان؟»
تابستان كه گذشت و به مدرسه رفتم، همچنان معروفترين شعر شفيعى كدكنى ورد زبانم بود. تا اينكه يك روز سر كلاس ادبيات سال اوّل «دبيرستان دكتر مجد»، بىخيال افاضات آقاى آيتاللهى از پنجره، حياط را سير مىكردم كه ناگهان ديدم دانشآموزى به سرعت برق طول حياط را طى كرد و خود را به دستشويى معطّر مدرسه رساند و ناخودآگاه اين بيت تاريخى بر لبانم جارى شد:
|
به كجا چنين شتابان به ديار مهربانى |
به ديار دل كه آنجا نبود ز كين نشانى!! |