ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - عهد امام و عهد با امام
گفت: عهد ببنديد با امام كه يارىاش كنيد حتّى پس از مُردن! دعا كنيد: «خدايا! اگر مرگ ميان من و او فاصله انداخت، مرا از آرامگاهم بيرون بياور؛ كفن پوش، با شمشير آخته، لبّيك گويان ...»
گفت زير نگاه پرچمى سرخ، منقّش به نام اباعبدالله (ع) بياييد دوباره با امام خويش عهد ببنديم. پرچمى كه زائر كربلا و نجف و ساير مشاهد شريف بوده است.
چشممان را كه از اشك خشك كرديم، ديديم پارچهاى سفيد آوردند براى امضا زدن پاى اين عهد بزرگ.
دختر و پسر جوانى براى باز كردن پرچم اباعبدالله (ع) آمدند و نخستين عهدها را بستند و ما بعد از آنها عهد بستيم.
اين شد كه آن روزمان مثل هر روز نبود؛ تكرارى و عادتزده! چون عهد بستيم و دعا كرديم و خواستيم كه پاى عهدمان بمانيم.
انگشتمان را جوهرى كرديم و پاى عهد را انگشت زديم براى آنكه يادمان بيايد براى چه نيمه شعبان رسيد.
يادمان آمد! يادمان آمد نگاه امام، منتظر پاىبندى ماست. يادمان آمد امام را ٣٥٩ روز رها كردهايم و بعد يك روز به يادش چراغانى مىكنيم! نه آنكه بد باشد، نه! امّا كافى نيست!
يادمان آمد از بس پاى عهدهامان نماندهايم، آقا را ١١٧٦ سال پاى تكتك دردهاى اين زمان نشاندهايم. پاى تكتك تيرهاى گناه، پاى تكتك رنجهاى غيبت.
يادمان آمد اماممان را بياباننشين كردهايم. مطرود و مظلوم و غريب. يادمان آمد همه غيبت از ماست! ما ماندهايم با چشمهاى نابينا و گوشهاى ناشنوا و آنچه نمىبينيم اوست و آنچه نمىشنويم فرياد اوست. امّا او مىبيندمان و فريادمان را مىشنود.
متى ترانا و نراك؟!