ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - تخليّه و تحليّه، شرط تشرّف
سر مىداد. امّا او هيچگاه موفّق به زيارت آن حضرت نمىشد و همواره از اينكه اين شرافت را حاصل نكرده است، مىسوخت و آههاى سخت سر مىداد.
روزى دو مرد با لباسهايى خاص به مغازه عطّارى او مراجعه كردند و از او خواستند كه مقدارى سدر و كافور به آنان بفروشد. مرد عطّار كه از لباسهاى آنها و ناخوانى آن با لباسهاى معمول منطقه «بصره» تعجّب كرده بود، از آنان پرسيد: گويا شما از اهالى اين منطقه نيستيد، چه لباس شما همچون مردمان اين منطقه نيست؛ آن دو پاسخ دادند: آرى! ما از جايى ديگر آمدهايم. ما از ياران حضرت ولىعصر (ع) هستيم و اكنون كه يك تن از جمع ياران ايشان فوت كرده است، مأمور شدهايم كه سدر و كافور او را از تو خريدارى كنيم.
مرد عطّار نيز با اصرار از آنان خواست كه او را همراه خود ببرند تا به زيارت آن حضرت نايل شود و در مقابل امتناع آنان هر لحظه بر اصرار خود مىافزود؛ چه آنان سخن از آن مىگفتند كه اجازه به همراه بردن او را از وجود مبارك حضرت ولىعصر (ع) ندارند و او نيز با اصرار مىخواست كه او را همراه برند و اگر آن حضرت اجازه ملاقات ندادند، او باز خواهد گشت. بدين ترتيب مرد عطّار در حالى كه مقدارى صابون پخته شده و در حال خشك شدن، بر بام دكّان داشت، به همراه آنان روانه شد. در راه امّا به دريايى رسيدند و آن دو قدم بر آن نهادند و به راه خود ادامه دادند. مرد عطّار نيز متحير از اينكه چگونه از دريا رد شود، دست به دامان آنان زد كه براى او نيز تدبيرى كنند كه بتواند از آن آب بگذرد. ياران حضرت نيز او را امر كردند كه خدا را به امام زمان (ع) قسم ده و آنگاه «بسم الله الرّحمن الرّحيم» بگو و پاى بر آب نه! مرد عطّار به اين دستور عمل كرد و پاى بر آب برد و با سرعت به سير بر روى آب پرداخت!!. در اين حال كه آنان به ميانه آب رسيده بودند ابرى در آسمان ظاهر شد و بارانى سخت باريدن گرفت. مرد عطّار نيز به مقتضاى دلبستگىاى كه به كسب و كار خود داشت، لحظهاى از ياد آن حضرت غافل شد و به اين انديشه فرو رفت كه: آيا اين باران به بصره هم فرو خواهد باريد؟ در اين صورت صابونهايى كه بر بام مغازه نهاده است، چه خواهد شد؟
مرد عطّار تا به اين فكر فرو رفت، ناگهان زير پاى خود را پر آب يافت و بدون اختيار در آن فرو رفت و به تكاپو و فرياد پرداخت. ياران حضرت نيز او را از آب خارج كردند و از او درباره انديشهاى كه به ذهن راه داده است، باز پرسيدند. او نيز صادقانه پاسخ داد كه به فكر دنيا و امور مادّى فرو رفتم كه اين چنين غرقه دريا شدم. آنان نيز او را از اين كار بازداشتند و به توجّه دائمى به وجود مبارك ولىعصر (ع) فراخواندند. مرد عطّار نيز دل از كار دكّان فارغ كرد و باز با ياد آن حضرت به قدم زدن بر روى آب پرداخت.
پس از چندى، چون از دريا گذشتند، خيمهاى ظاهر شد. آن دو مرد نيز، او را به ايستادن و نزديك نشدن به آن خيمه امر كردند؛ چه آن خيمه محلّ اقامت ولىعصر (ع) بود و آنان مىبايست اجازه ورود به خيمه را براى او از آن حضرت تحصيل مىكردند.
مرد عطّار نيز باز ايستاد و يكى از آن دو مرد براى گرفتن اجازه به داخل چادر شد؛ امّا چون قدم به خيمه نهاد، حضرت فرمودند:
او را بازگردانيد، او مردى است كه انديشه صابون در سر دارد و لذا خود اهل صابون است!
مرد عطّار نيز ناكام از زيارت آن حضرت به بصره بازگردانده شد و تا آخر عمر در حسرت زيارت ايشان مىسوخت.
براساس اين واقعه مستند، مىتوان دريافت كه سنخيّت داشتن با عالَمى كه آن حضرت در آن به سر مىبرند، اوّلين شرط براى ملاقات ايشان مىباشد. از اين روست كه اولياى الهى همواره شاگردان خود را به ايجاد قابليّت براى اين امر دعوت مىكردهاند؛ چه بدون ايجاد سنخيّت و قابليّت، حتّى مجاهدت براى تشرّف نيز فايدهاى نخواهد بخشيد.
يكى از اهالى «نجف اشرف»، سيّدى بود جعفر نام، كه به همراه پدرش بارها براى زيارت آن حضرت به «مسجد سهله» مشرّف شده بود. او اگرچه تلاش بسيار كرده بود، امّا از آنجا كه نخست قابليّت اين امر را در خود پديد نياورده بود، نمىتوانست به مقصودش نايل شود. از همين رو، مرتبهاى در راه مسجد سهله زبان به اعتراض گشود و نسبت به اينكه اصلًا بتوان آن حضرت را زيارت كرد، اظهار ترديد نمود.
امّا پدرش او را از اين اعتراض باز مىداشت و متذكّر مىشد كه توقّع ملاقات بدون آنكه سنخيّت ايجاد شده باشد، توقّعى بيهوده است.
سيّد جعفر با اين همه، بر اصرار خود مىافزود و معتقد بود كه اگر ملاقات ممكن بود در اين دفعات مكرّر تشرّف به مسجد سهله، حدّاقل تشرّفى يگانه روى مىداد. در اين حال او به همراه پدرش به مسجد رسيدند و پدر در ميانه مسجد در مقام حضرت صادق (ع) به نماز ايستاد، سيّد جعفر هم اندكى آن طرفتر به عبادت مشغول شد. در اين حال، پدر بانگ زد: سيّد جعفر، نگاه كن!
و جعفر پدر را ديد كه در همان مقام دركنار حضرت ولىعصر (ع) ايستاده و مؤدّبانه دست ايشان را مىبوسد. جعفر هم به قصد دستبوسى حضرت به سوى آن دو شتافت، امّا چند قدمى پيش نرفته بود كه ديگر حضرت را نديد!.
اگر او نيز پيش از اينكه به مجاهده و تلاش بپردازد، قابليّت حضور در محضر آن ولى مطلق را به دست آورده بود، بدون ترديد مىتوانست به شرف زيارت آن حضرت نايل شود؛ امّا چون همانند پدر، اين مسير را نپيموده بود، از اين شرافت باز ماند.
تخليّه و تحليّه، شرط تشرّف
با اين بيان، روشن مىشود كه تخليّه نفس از رذائل اخلاقى و تحليّه