نهج البلاغه - فيض الاسلام اصفهانى، على نقى - الصفحة ٩٥٨ - ٤١ - از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به يكى از كار گردانان خود (كه او را بر اثر پيمان شكنى و خوردن از بيت المال سرزنش نموده است
٤١ - از نامههاى آن حضرت عليه السّلام است به يكى از كار گردانان خود (كه او را بر اثر پيمان شكنى و خوردن از بيت المال سرزنش نموده است
، و بين رجال دانان و شرح نويسان بر نهج البلاغه اختلافست كه امام عليه السّلام اين نامه را به كدام يك از كار گردانانش نوشته است: بعضى گفتهاند:
بعبد اللّه ابن عبّاس نوشته كه از جانب حضرت حاكم بصره بوده بيت المال را برداشته به مكّه رفته و در آنجا خوش مىگذرانيد، ديگرى گفته: عبد اللّه را مقامى ارجمند بوده و از خدمت و متابعت آن حضرت هيچ گاه جدائى ننموده، و برخى گفتهاند: نامه را بعبيد اللّه ابن عبّاس برادر عبد اللّه نگاشته، و عبيد اللّه كسى است كه دينش درهم و پول بوده و بخبر او اعتماد نداشته ضعيف مىشمارند، و شمّهاى از داستان گريختن او با سعيد ابن نمران از يمن و آمدنشان نزد امير المؤمنين عليه السّلام به كوفه در شرح خطبه بيست و پنجم در باب خطبهها گذشت، و سعيد ابن نمران را رجال دانان از شيعيان حضرت و حسن الحال مىدانند، و ديگرى گفته: عبيد اللّه ابن عبّاس از جانب حضرت حاكم يمن بوده و از او چنين چيزى نقل نشده است، خلاصه معلوم نگشته كه اين نامه را به كدام يك از پسر عموهايش كه حاكم بصره بوده نوشته است):
١- پس از حمد خدا و درود حضرت مصطفى، من ترا در امانت خود (حكومت رعيّت و اصلاح امر معاش و معاد ايشان) شريك و انباز خويش ساختم، و ترا (چون) پيراهن و آستر جامهام گردانيدم (همواره ترا از خواصّ و نزديكترين شخص بخود مىپنداشتم) و هيچيك از خويشانم براى موافقت و يارى و رساندن امانت (اموال بيت المال) بمن از تو درستگارتر نبود، پس چون ديدى روزگار بر پسر عمويت سخت گرفته، و دشمن بر او خشم نموده، و امانت مردم (عهد و پيمانشان) تباه گشت، و اين امّت (به خونريزى و ستم) دلير شده پراكنده گرديدند، به پسر عمويت پشت سپر برگرداندى (از پيروى او دست كشيدى) و از او دورى كردى همراه دورى كردهها، و او را يارى نكردى همدست آنانكه از يارى خوددارى كردند، و باو خيانت كردى بكمك خيانت كنندگان، پس نه به پسر عمويت همراهى نمودى، و نه امانت را اداء كردى، ٢- و گويا تو با كوشش خود (در راه دين) خدا را در نظر نداشتى، و گويا تو (در ايمان) به پروردگارت بر حجّت و دليلى نبودى (مانند سست ايمانان خدا را نشناخته او را سرسرى پنداشتى) و بآن ماند كه تو با اين مردم مكر و حيله بكار