ياس در آتش - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٨١

در آستانه در صداى ناله زهرا شنيده شد. آواى استغاثه اى كه سر داده مى گفت: پدر اى رسول خدا... بر آن بود تا از دست يكى از اصحابش، او را كه در نزديكيش در رضوان پروردگار خويش آرام غنوده بود، باز گرداند، تا سركش گردن فراز بى پروا را در جاى خويش بنشاند و جبروتش را زايل سازد و شدت عمل و سخت گيريش را نابود نمايد و آرزو مى كرد پيش از آنكه ديده اش به او بيفتد صاعقه اى نازل شده او را در ربايد.

وقتى جمعيت برگشت و مى خواست همچون آهوان رميده در برابر صحيه زهرا فرار كند على از شدت تأثر و حسرت باگلويى بغض گرفته و اندوهى گران چشمش را در ميان آنان مى گردانيد. كاسه بردباريش لبريز گرديده و انگشتانش بر قبضه شمشير فشار مى آورد و مى خواست از شدت خشم در آن فرو رود...[١]


[١] الامام على، عبدالفتاح عبدالمقصود: ٤ / ٢٧٤ ـ ٢٧٧، اين نويسنده به همين موضوع در جاى ديگر كتابش نيز پرداخته است. نك جلد اول «امام على» صفحات ١٩٢ ـ ١٩٣ .
مؤلف محترم استاد سبحانى در متن عربى به جهت اختصار از آوردن آن خوددارى ورزيده اما اينك به نقل آن مطالب مى پردازيم.
... در آن روز در ميان مردمان شايع گرديد كه عمر گام پيش نهاده با تعدادى از ياران و مددكاران خويش به جانب خانه فاطمه روانه گرديده و بر اين انديشه است تا پسر عموى پيامبر را ـ خواه ناخواه ـ بدانچه تا حال بدان تنها در نداده وادار سازد. مردم هر يك بر حدسى بود برخى بر اين باور بودند كه در برابر شمشير سر طاعت فرود مى آيد... و برخى ديگر مى گفتند به زودى شمشير با شمشير روبرو مى شود...
و ديگران كه جز از اين و آن گروه بودند مى گفتند «آتش» تنها راه ايجاد وحدت و رضايت گرفتن و به اعتراف واداشتن است...
آيا زبان مردمان را بسته اند كه نتوانند داستان «هيزم» را نقل كنند. چه كه اين كار دستور پور خطاب بود. فرمان گردآورى هيزم را صادر كرد.
آنگاه خانه فاطمه را كه على و يارانش در آن بودند محاصره نمود تا آنان را قانع سازد يا بر آنها بى پروا بتازد...
خشمگين و خروشان به همراه يارانش به جانب خانه على روى آورد و حمله ور گرديد... ناگهان چهره اى به سان رسول خدا در آستانه در هويدا گرديد. رخساره اى كه از اندوه پوشيده و بر آن اثرات مصيبت و غم پديدار بود. در ديدگانش قطرات اشك مى در خشيد و بر پيشانى اش آثار خشم نمايان بود... ديگر تاب از دل ها رفت چونكه ديدند فاطمه به سان سايه اى به راه افتاد و با گام اندوه زده و لرزان متوجه مزار پدر شد... چشم ها و گوش ها يكسره متوجه او گرديد. ناله اش بلند شد. باران اشكش سرازير بود و از سوز دل پدر را پى در پى آوا مى داد:
پدر اى رسول خدا... پدر اى رسول خدا...
از اين بانگ گويى زمين در زير پاى آن گروه ستم پيشه به لرزه آمده بود... بابا اى رسول خدا... پس از دست پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه بر سر ما آمد...
با آواى او دلى نماند به لرزه نيفتد و چشمى نماند كه سيلاب اشكش روان نگردد.
مردم آرزو مى كردند كه كاش مى توانستند زمين را بشكافند و خويشتن را در دخمه هاى تاريك آن مخفى سازند... امام على: ١ / ١٩٢ ـ ١٩٣. (مترجم).