ياس در آتش - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١١
شكيبايى مىورزم... اينك امانت به دست صاحبش رسيد. زهرا از دستم جدا شد و به جانب تو پريد. واى كه پس از او ديگر نه افلاك را آرايشى است و نه خاك را پيرايشى. از اندوه خواب در ديدگانم نيايد و از غم، عقده دلم نگشايد، تا آن هنگام كه خداوند مرا در جوار تو ساكن نمايد. مرگ زهرا بر دلم تير غم نشاند و جماعت ما را به جدايى و دل پريشى كشاند. از اين غم به خدا شكوه مى آورم. به زودى دخترت با تو باز خواهد گفت كه پس از تو امتت با وى چه روا داشتند. از او سؤال نما و شرح حال بخواه تا پرده از راز دل فرو اندازد و شرح حال را با خون دل بر تو بازگو سازد كه خداوند كه بهترين داور است ميان او و ستم پيشه گان داورى فرمايد. درودت باد، كه درودم بر تو بدرود است نه از مرارت و نه از رنجورى و كسالت. اگر از اين جا روى بر مى تابم و به جانب خانه مى شتابم نه كه خسته و ناتوانم و اگر سر بر اين خاك مى نهم و زار مى زنم نه بر وعده كردگار بدگمانم. شكيبايى مى كنم و در انتظار وعده او ـ پاداش شكيبايان ـ مى نشينم. اگر هراس چيرگى بَدان نداشتم پيوسته بر مزارت مأوا مى ساختم و در اين غم و عزا به سان جوان مرده سيلاب اشك از ديدگان به راه مى انداختم. خدا مى بيند كه دخترت به پنهانى در خاك، مسكن مى گيرد. حاليكه هنوز اندكى بيش از مرگ تو نگذشته و نامت فراموش نگشته حقش را برده و ميراثش را ربودند. با تو درد دل در ميان مى نهم و