معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤

نامه
ابراهیم پور زهرا


سلام!
اين نامه براي تو است. درست است، براي خودِ تو!
تعجب مي‌کني؟ مي‌خندي؟ اما باور کن اين نامه که الآن دست تو است، براي تو نوشته شده! کسي يک ورق کاغذ و يک خودکار آبي برداشته، به تو فکر کرده، لبخندي به لب آورده و برايت نوشته: «سلام!»
چه دلگرم‌کننده است اين‌که کسي را داشته باشي که نوشته‌هايت به خاطرش پر شود از جمله‌هايي که با «تو» شروع مي‌شوند. چه حس خوبي است اين‌که ديگر به نامه‌هاي بي‌مقصد فکر نکني و يک بار هم شده، نامه‌اي حقيقي بنويسي براي کسي که انتظار نامه‌اي از تو را نمي‌کشد؛ و تصورش را بکني همين‌طور که عزيزت در خانه، پشت ميز نشسته و در کمال آرامش چاي عصرانه‌اش را مي‌نوشد، زنگ در به صدا درآيد و پستچي، نامه‌ات را به او بدهد و تو در خيال، چشم‌هاي کمي متعجب و چهره‌ي هيجان‌زده‌ي عزيزت را ببيني و صداي قلبش را وقت باز کردن پاکت بشنوي! حتي تصورش هم آدم را سرخوش مي‌کند و فکر کردن به اين‌که واکنشش با خواندن اولين جمله‌هاي نامه چه خواهد بود، لذتي دارد که نمي‌شود با دنيا عوض کرد!
حالا اين نامه در دست تو است! شايد لميده به پشتيِ مبلِ کنار پنجره، شايد درازکش روي تخت، شايد تکيه‌داده به ديوار، شايد هم نشسته کف زمين، داري نامه‌ي مرا مي‌خواني؛ همين جملاتي را که صادقانه و بي‌حاشيه براي تو نوشته‌ام تا شايد در روزگاري که اشک درآوردن آسان است، لبخند بر لبت بنشانم؛ تا شايد اندکي بعد، تلفن را برداري و شماره‌ي مرا بگيري و با همان هيجان و اضطرابي که وقت باز کردن پاکت داشتي، بگويي: «سلام!» و من بخندم و اين تصوير را براي هميشه قاب بگيرم، مثل عکاسي که سر بزنگاه مي‌رسد و ناب‌ترين و خاص‌ترين سوژه‌ها را شکار مي‌کند.
دوست من! جاي تو در اين تصوير، با هيچ‌کس و هيچ‌چيز ديگري پر نمي‌شود. جاي اين سلام غليظ، هيچ واژه‌ي ديگري، هيچ جمله‌اي نمي‌تواند بنشيند...
نامه‌ام براي همين بود؛ براي گفتنِ همين جمله‌ي ساده، اما سخت که: «دوست من! سلام...»