معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٧

کلمه، رقص زبان است به تنِ نوشته
احمدی فر فاطمه


حواسم مي‌رود به اين که هيچ نفهميدم چه مي‌شود که نوشته‌اي شروع مي‌کند به نطفه‌بستن، تمامِ حد و حريمش را مي‌گيري دستت، از يک جا مي‌دود تويِ ذهنت، جرقه مي‌زند، شکل مي‌گيرد، پررنگ مي‌شود، دستِ کلمه‌هاي ديگر را مي‌گيرد، بلندشان مي‌کند از جاي جايِ ذهنت، از کنج‌هاي پيدا و نهانت، يکي‌يکي به دنيا مي‌آوردشان دوباره، مي‌رقصاندشان، بعد، کنار هم مي‌نشاندشان، که با اين همه هيچ حواس‌شان به اين پي در پي زادن‌شان نيست، حواست هم نيست اين حريصِ سرانگشت‌ها که اين‌طور ديوانه‌وار رويِ دکمه‌هاي کيبورد رقص مي‌گيرند، قرار است تو را به کجايِ دل‌مشغولي‌هايت وصل کنند.
چه غلياني دارد هر واژه پسِ آوارگي‌هاي مدامِ تصويرهايت! که چه بلدند مشتي کلمه‌ي پيِ هم آمده تو را بميرانند بي‌هوا به اشتياق، پي در پي، همان کلمه‌هاي گزينشي که از آستانه‌ي روحت بر‌مي‌خيزند، آرام و نم ‌نمک دستِ هم را مي‌گيرند، مي‌رقصند و بعد قرار مي‌گيرند کنارِ هم، جمله مي‌سازند، عبارت و ترکيبِ تازه مي‌سازند و روزمرگيِ تو را گاه تن‌پوشِ هزار‌و‌يک شبِ قصه‌اي مي‌کنند.
ياد مي‌گيري روزمرگي‌هايت را دغدغه کني بريزاني تويِ دلِ واژه‌ها، بپاشي به دلِ زندگي، قلم‌مويِ جانت را برداري و بيفتي به جانِ ديوارها و آخرِ شب بروي عقب‌تر بايستي و ببيني چه ترکيبِ بکرِ بي‌ديروزي ساختي«تو»، چه نوتر شده روزمرگيِ امروزت از ديروز...
نوشتن را دوست دارم، با تمامِ جان. اين است که مي‌بينم چه بي‌هوا بيش‌تر از موسيقي و هنر، وقت گذاشتم برايش، هيچ بُردي هم نداشته برايم! اما درجا زدن هم نبوده. شده هي گير کني به دلِ واژه‌اي، بخواهي از کنجِ خود پروازش دهي، ببيني ناغافل شده بالِ پروازت، همان واژه که بندش شده بودي، که قرار بوده دستِ واژه‌هاي ديگر را بگيرد، بي‌هوا دستِ تو را هم گرفته، بالاتر کشيده، يک‌جورِ معصومانه و محجوبي بالايت کشيده، که مي‌بيني چه اندوهِ شادي‌آوري در تو هست، که تو را فرق داده با ديروزت... که اگر اندوه نبود، بلد به ادبياتِ قوي نبودند آدم‌ها!
از همين است که اندوه‌هايم را دوست دارم، بس که به طرزِ زيباآفريني شاديِ اندوهگيني درشان هست که اجبار به نوشتنم مي‌کند! که حالا مي‌فهمم، عشق تا بخواهي اندوهِ نهفته دارد پسِ هر کنجش، از آن عينِ ديوانه‌ي کش‌دارش گرفته تا قافِ قوس گرفته و چرخيده تويِ خودِ ناکام‌مانده!
همين وزنه‌ي سنگين نوشتن
کاش انصاف مي‌دادي يک وقتي را تا بگويم برايت نوشته‌ها چه بي‌رحمانه رو مي‌کنند دستِ آدم را و در عينِ حال نمي‌گويند شرحِ دل آدمي را آن‌طوري که هست، آن‌طوري که بايد؛ که بُرد هميشه با آني است که نمي‌نويسد و نمي‌گويد، بلد است رازهايش را، دردهايش را، غصه‌ها و شادي‌هايش را، يک‌جورِ ظالمانه‌اي گم و گور کند تويِ پنهانه‌ي وجودش، کنجي که هيچ ردي نماند از تمامي آن دست و پا زدن‌ها و دلِ لرزيده و رو شده‌اش...
مي‌شود آن سويِ سکه را هم ديد... همان سويش که آن که مي‌گويد هميشه خطر کرده، جسارت کرده، و شايد روزگار رضايت دهد به پيروزمندي‌اش گاهي... اما معمولاً انگشت را مي‌گذاريم بر همين رويِ نگفته و زخم‌نزده و فاش‌نکرده‌ي سّرِ درون، همين رويِ نگفته و ترس نداشته، همين رويِ هميشه پيروز و مغرور و سربلند... که مي‌تواند همه‌ي دلش را بکند انبارِ حرف‌ها، عشق‌ها، کدورت‌ها، دردها، اندوه‌ها، رازهايِ نگفته، مي‌تواند درز بگيرد از واژه‌هاي اضافي و شرحِ حال خويش، مي‌تواند گزيده‌گوي باشد و مختصر، مي‌تواند وزنه‌ي سنگينِ کلمه‌ها را يک‌جورِ نامنصفانه‌اي پرتاب کند تويِ ميدانِ آن که همين‌طور با هر واژه، حرف و کلامي، وزنه‌اش را سنگين و سنگين‌تر مي‌کند، خودش را ماندني‌تر، زمين‌گيرتر، اسيرتر و تازه با همه‌ي اين بندها، زنجيرها و وزنه‌ها باز بايد حواسش باشد به داوري‌ها و قضاوت‌ها، همين سبک و سنگين کردنِ کلمه‌ها، اين نسوزاندنِ هيچ دلي با نيشِ حرف‌ها، انگار که بندِ سنگيني مي‌شود بر بال و پرش، که مدام بايد حواسش باشد به انصاف دادن‌ها، يک جورِ احمقانه‌اي پايِ خودش را بکشد وسط حرف‌ها و کلمه‌ها، که اگر کسي رنجيد و به دل گرفت، همه چيز را به تنهايي گردن بگيرد، از اين که زبانش نچرخيده به حرفِ بهتر و معقول‌تري، که انتخابِ حرفْ حرفِ هر کلمه‌اي به تنهايي به عهده‌ي خودش بوده فقط... همين است که آن که نمي‌گويد و نمي‌نويسد، هيچ باکي ندارد از اين همه که هي آدم را اسيرتر مي‌کند به بندِ نوشتن، همين وزنه‌ي سنگينِ نوشتن، هي نوشتن، هر چيزي را نوشتن، که هر کسي توانِ تحملش را ندارد جانِ دلم...